چند وقتی بود حالم زیاد تعریفی نداشت
خیلی گرفته بودم و همش تو خودم بودم
بهت گفتم که جریان چیه
ولی بهتم گفتم که نمیخوام رابطه داشته باشیم
ولی چو حرفامو جز تو به هیچ کسی نمیتونم بگم
مجبور شدم بهت sms بدم
تو هم گفتی: ایم بار دیگه به حرفت گوش نمیدم و حق نداری رابطه رو قطع کنی
منم که تو دلم کلی خوشحال بودم ولی اصلا به روی خودم نمیاوردم و میگفتم که باید قطع کنیم....
هیچی دیگه خلاصه قرار شد ادامه ش بدیم
کلی خوشحالم که فعلا رابطه ادامه داره
و خوشحالم باباته اینکه فهمیدم دوست داشتنه ما از رو عادت نبود و واقعا از ته ته دله
دوست دارم احسان
بابا جونم روزت مبارک
میبوسمت
کلی دوست دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خدا فهمیدم همش تقصیره منه
به خدا فهمیدم باعثش من بودم
ولی دیگه نمیتونم برگردم و بگم که بیا از نو شروع کنیم
میگه: منو مسخره کردی یا خودتو
دیوونه شدی
اگه بگه راست گفته
حق داره
انصافا خیلی بازیش دادم
با مامان میحرفم میگه:
خیلی کاره بدی کردی
نباید تمومش میکردی
کار بدی کردی که دلشو شکوندی
گفتم: اااا مامان مگه تو نبودی که میگفتی رابطه رو قطع کن؟!
خب منم قطعش کردم
میگه: من نگفتم که این مدلی قطش کن
میگم: چه مدلی؟
توافقی بود
میگه: نه من میدونم به زور رابطه رو قطع کردی
با محیا میحرفم میگه: الان موقعش نبود
باید یه کم صبر میکردی
الان شرایط روحیش مناسب نیست
میگم: اتفاقا الان موقعش بود
نمیدونم واالله
راس میگن همش تقصیره من بود
میدونم یه روز خودم نتیجه ی کارم و میبینم
به خدا پشیمونم
ولی
ولی پشیمونی که سودی نداره
باید تو تنهایی بسوزم
میدونم اونم بر نمیگرده آخه خیلی بد باهاش حرفیدم
حقم داره که برنگرده
دوسش دارم
به خدا عاشقشم
به خدا عادت نیست
۳ روزه باهاش حرف نزدم
۳ روزه صداشو نشنیدم
دارم دق میکنم
تقصیره من بود.....تقصیر من بود....تقصیر من بود
بابا دست از سرم بردارین...خودم به حد کافی عذاب وجدان دارم
خداااااا کمکم کن
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو یه لحظه عادت بکنم
بگم فقط ماله منی...به تو جسارت بکنم
انقد ظریفی که با یک نگاه هرز میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط ماله منی
حرفم اینه که رو تنت
جای نگاهم بمونه
یا روی شیشه ی
چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خاک
حتی با بوسه میشکنی
شکله همه آرزوهام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس
مثل من عاشق تو نیست
پیشه تو آینه ی چشام حقیره
لایقه تو نیست.............
میخوام بابا بیاد و در موردت باهام حرف بزنه
دعوام کنه
فحشم بده
سکوتش بیشتر زجرم میده..........
دیروز رفته بودیم کنسرت (من.ساناز.نسیم.سیما.نازیلا.سینا.محیا.سحرناز.مامان.زیبا خانم)...یه آهنگی اجرا کردن که گریه م گرفت...میخواستم فقط بشینم زار زار گریه کنم...ولی حیف که نشد...نصف آهنگ و record کردم که برات بنویسم:
آسمونه دلم گرفته
سیل اشکم همش میباره
دیگه دنیا واسم قشنگ نیست
حتی روزاش سیاه و تاره
کاش میشد باز اونو ببینم
به خدا اگه بره میمیرم
هم اتاقی بهش بگو:
من دیگه از این زندگی سیرم
عاشقی کار تو نبود...من عاشقت بودم و بس
این همه احساس منو کشتی گلم با یه هوس
اما هنوز
اما هنوز دوست دارم
اما هنوز دوست دارم...به جون اونکه دوس داریش
به خدا اسمه تو میاد
زنده میشم نفس نفس
میدونم همش تقصیر من بود خب چیکار کنم دلم برات تنگ شده دااااا...دیشب بهم تک زدی خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم به یادمی...امروز هم یه sms بهم دادی...کلی خوشحالیدم
امروز ساناز برگشت تهران.....این چند روزه خیلی حالم گرفته س...فردا هم امتحان شیمی داریم
امروز منو مامان و محیا و مهسا (دختر عمه م) رفته بودیم نمایشگاه بین و المللی برا دیدنه کفش و کیف چرمی...زیاد نمایشگاه جالبی نبود...از اونجا هم رفتیم خونه ی عمه م اینا...چند مین پیش رسیدیم خونه...محیا شب و موند خونه ی اونا....
حالم اصلا خوش نیست
دعام کن
فلفل
رابطه ی خیلی خوب و بدونه مشکلی با هم داشتیم...نمیدونم چم شد که پریشب یعنی پنجشنبه شب بهت sms دادم که: میخوام رابطه رو قطع کنیم...یعنی دیگه ادامه ش ندیم...فراموشم کن...بای برا همیشه...شب ساعت ۳ بود که این smso بهت دادم..نمیفهمم دلیلم چی بود...ما که با هم مشکلی نداشتیم...خوابیدم و صبح رفتیم باغ...یه کم فکریدم دیدم خیلی بده که خودم تصمیم گرفتم و بدونه دلیل دارم زندگیه هر دومون و نابود میکنم...بهت sms دادم که هروقت تونستی بهم زنگ بزن کارت دارم...تقریبا ساعت ۵ اینا بود که بهم زنگ زدی و گفتم که نمیخوام ادامه ش بدم...گفتی برا چی؟ گفتم چون رابطه ی خیلی مسخره ای داریم...یعنی چی من به تو تک بزنم تو به من...بعد تو زنگ بزنی بگی چه خبر من بگم سلامتی و برعکس...یعنی چی؟ که چی؟ فقط وقت تلف کنیه...گفتم این رابطه هیچ چیزه مثبتی برامون نداره... گفتی داره اونم اینه که هروقت دلمون برا هم تنگ شد میتونیم باهم بحرفیم و آروم بشیم...گفتم خب رابطه رو قطع کنیم آدم میتونه جلو دلتنگیش وایسه و تحمل کنه... خلاصه پامو تو یه کفش کرده بودم که باید رابطه رو برا همیشه قطع کنیم...ولی بعدش قرار شد تا موقعی که همدیگرو ببینیم رابطه رو قطع کنیم...نمیدونم چرا میخواستم قطع بشه.....خلاصه بعد ۲ ساعت حرف زدن رابطه رو قطعش کردیم...احسان یه مشکلی که اون وسط پیش اومد این بود که: تو فکر کردی من دیگه مثل قبل دوست ندارم و همه چی تموم شده...یعنی حقم داشتیااا چون خیلی بد باهات حرفیدم...منم جای تو بودم همچین فکری میکردم...ولی یه smsi بهت دادم که هیچ وقت همچین فکری نکن...من همون اندازه دوست دارم که داشتم........من به غیر از تو به هیچ کسی نمیتونم دل بدم...مطمئن باش...امیدوارم که قانع شده باشی و دیگه همچین فکری درموردم نکنی...امیدوارم...
منتظر روزی هستم که بهم sms بدی یا زنگ بزنی.....
نمیدونم چرا اینقد بی رحمانه و خشن باهات حرفیدم...اصلا انتظار نداشتم که اینجوری باهات بحرفم
نمیدونم چرا همچین کاری با خودمون کردم
شاید احساس کردم که برا هردومونم لازمه...چه میدونم
احسان احساس میکردم من به هیچ دردی نمیخورم...احساس میکردم حتی نمیتونم تو ساده ترین مشکلا هم بهت کمک کنم...بود و نبود من برات هیچ فرقی نمیکرد...
شاید به خاطر این بود که میخواستم هر ۲ مونم تنها باشیم
میخواستم همچین احساسی نداشته باشم که من به هیچ دردی نمیخورم
احسان امیدوارم بیای و وبلاگ و بخونی و بفهمی که دلیله این کارم چی بود
شاید مسخره بازیه
ولی من خودم با این کار احساس آرامش میکنم
میدونم تحمل دوریت برام خیلی سخته
میدونم اوضاع روحیم از اینی هم که هس بدتر میشه
میدونم بدونه تو یه لحظه برام یه ساله
میدونم دلم برات خیلی تنگ میشه
ولی به نظرم اینجوری بهتره
اینجوری هر دومونم آرامش داریم
اوضاع روحیه تو هم جالب نیست
و اینکه من میبینم هیچ کمکی نمیتونم بهت کنم بیشتر زجر میکشم
وقتی میدونم که همش تقصیر منه
همش به خاطر منه
احسان درک میکنی دارم چی میگم؟
امیدوارم به خاطر این حرفام و حرفای امروز صبح ام ناراحت نشده باشی
احسان خیلی خیلی دوست دارم
احسان به غیر از تو حاضر نیستم با هیچ پسری رابطه داشته باشم
هیچ وقت
مطمئن باش
عاشقتم
مواظب خودت باش
مواظب کاراتم باش
بیا هر از گاهی یه سر به وبلاگ بزن
اگه خواستی یه چیزی هم بنویس
منتظر تماس یا smset هستم
فلفل
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توجه! توجه! توجه!
ساناز (خاله م) داره بعد یه ماه از تهران برمیگرده
دلم براش قده یه مورچه شده
آخ جون کلی خوشحالم
چند روزه که رفتی پیش خانواده ات
منم از یکشنبه مدرسه م شروع شده
بازم درس و امتحان و مدرسه
ولی امسال خوشبختانه معلمامون خیلی خوبن
یعنی خانم موسوی (مدیرمون) معلمای درجه ۱ برامون آوردن
از این بابت کلی خوشحالم
امیدوارم امسال و با خوبی و خوشی تموم کتم و یه مدرک دیپلم توپی بگیرم
دعام کن
تو هم که پیش خانواده ت الاف و بیکار داری حال میکنی
ایول کلی خوشحالم که رفتی پیش خانواده ت و دیگه تنها نیستی
خیالم از بابته همه چی راحته
جات خالی احسان کلی تو مدرسه میخندیم
مخصوصا معلم دین و زندگیمون خیلی باحاله (آقای فلاح)
خلاصه هیچی داریم تابستونی هم میریم مدرسه
قدیما که ما بچه بودیم ۳ ماه و میذاشتن که استراحت کنیم الان ۱ ماهه نشده داریم میریم مدرسه
ولی خوش میگذره
o0k دیگه زیاد مزاحم وقت من نشو
من قراره سال بعد کنکور بدم وقتم ارزش داره به شدت (اه اه ببین کی داره در مورد درس میحرفه
)
فلفل
بابای
حالت ۲ روزه که خوب شده
خیلی خوشحالم
فردا داری میری پیشه مامان بابات
ایشاالله اونجا بهت خوش بگذره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا حالا مثل امروز اعصابمو به خاطر عکسا خورد نکرده بودی....دیگه نه ازت عکس میخوام نه چیزی...هروقت دلت خواست besend.....
اون روز که گفتی میخواستم پیشم باشی و و بتونم باهات کلی درد و دل کنم
یهو دلم گرفت...آخه یه کاری میخواستی که اصلا نمیشد انجامش داد...
احسان کلی از حرفه اون شبت ترسیدم
احسان نکنه یهو شیطون غولت بزنه و بری یکی رو پیدا کنی که باهاش درد و دل کنی
احسان میدونی من اون موقع دق میکنم؟
میدونی من اون موقع میمیرم؟
احسان تو رو خدا یه کاری بکن که زودتر بیای اینجا
احسان دیر بشه هر دومونم پشیمون میشیمااااا
احسان دلم میخواد هرچه زودتر ببینمت
احسان قدیماا مثل الان مشتاق دیدنت نبودم...نمیدونم این دیگه چه حسیه که چند روزه بهم دست داده...الله اعلم
احسان خیلی دوست دارم خیلی
وبلاگ و که خوندی بهم تک زدی که بزنگم ولی از اونجایی که خونه ی مامانی اینا بودم نتونستم بهت زنگ بزنم...بعد ش بهم sms دادی که:
من به اندازه ی همین ۱ sms اعتبار داشتم...(...)حقم نبود اینجوری یه طرفه قضاوت کنی...تو تمامه زندگیمی...ایشاالله اون حرفات دروغ باشه...یه زنگی بهم بزن
منم سیم کارت مامان و کش رفتم و بهت زنگیدم...ازم پرسیدی: بازم نظرت همونه؟
منم با تمامه خشونت گفتم: اگه توضیحی در مورد کارات نداشته باشی...آره
گفتی: به خدا من قصد توهین نداشتم...حال و روزت و که دیدم خیر سرم خواستم آرومت کنم...باور کن هیچ منظوری نداشتم
گفتم: اونا قبول...در مورد اون حرفت که گفتی شور صداقتو در آوردی چی؟
گفتی: به خدا من یادم نیس که این جمله رو بهت گفته باشم...لابد بازم در عالم خواب بودم...اگه من گفتم غلط کردم...اگه تو شور صداقت و در نمیاوردی ما به اینجا نمیرسیدیم...من به همه زود شک میکنم ولی این صداقت تو بوده که باعث شده بهت اعتماد کنم...
حالا نظرت چیه؟
میخوای از هم جدا بشیم؟
بازم عذاب وجدان داری؟
منم با تمامه پرروییت گفتم: آره
گفتی: قدیما تو عذاب وجدانتو به من ترجیح نمیدادی...الان چی شده که با اطمینان کامل میگی آره؟
گفتم: احسان ببین ۳ راه بیشتر نداره>>> ۱) رابطه رو ادامه میدیم ولی من دیگه اصلا بهت گیر نمیدم...هر کاری دوس داری بکن... ۲) بمونه برا ۲ سال بعد تا من بزرگ بشم و منطق حالیم بشه و تو هم آدم بشی شاید اصلا حست نسبت به من عوض بشه و دیگه منو نخوای... ۳) رابطه رو همین الان قطع میکنیم
گفتی: چرا امروز اینجوری شدی؟ اگه تو به من گیر ندی پس کی بهم گیر بده؟ نمیشه
بعد بدونه اینکه من چیزی بگم مجبور شدم تلفن و قطع کنم آخه اگه بیشتر از این حرف میزدم بهم شک میکردن...رفتم شام و خوردم...دیدم بهم تک زدی که بهت بزنگم...منم با ۱۰۰۰ زحمت مامان و راضی کردم که سیم کارتشو بده تا بهت زنگ بزنم...چه مامانه گلی دارم من؟ قربونش برم که اینقد مهربونه ...
بعد بهت زنگیدم گفتی که: (...) گذشته ها گذشته...بیا از نو شروع کنیم...منم معذرت میخوام...منم که از خدام بود...گفتم: باشه قبول
یه کم با هم حرفیدیم...فهمیدم خیلی حالت گرفته س...
پرسیدم: چی شده؟
گفتی: خیلی دلم گرفته...دلم میخواد ۲ روز فقط گریه کنم
گفتم: خب اگه با گریه کردن مشکلت حل میشه و آروم میشی گریه کن
شروع کردی به گریه کردن و درد و دل کردن
گفتی: خیلی تنهام...از عالم و آدم بدم میاد...تا آدم سر پاس همه تحویلش میگیرن ولی تا یه مشکلی برات پیش میاد همه تنهات میذارن...با تمامه وجود از زندگی خسته شدم و بدم میاد...به آدما تا نگی مشکلی داری خودشون حالیشون نمیشه و درکت نمیکنن...
میدونستم همش تقصیره منه... آخه درک نکرده بودم که تو الان شرایط روحیه خوبی نداری و این وبلاگ و نوشته بودم...
احسان اونقدرام که تو فکر میکنی نفهم نیستم...درک میکنم که این ترم به خاطر من برا اولین بار مشروط شدی و به روتم نیاوردی...
ولی اصلا حرفی نزدم تا تو با گریه و حرفیدن خودت و خالی کنی و آروم بشی...داشتم با دقت به حرفات گوش میدادم و سعی میکردم منظورتو از حرفات بفهمم...
بعد که حرفات تموم شد...تا اونجایی که میتونستم باهات حرفیدم شاید آروم بشی ولی انگار نه انگار...خیلی حالم گرفته شد که نتونستم هیچ کمکی بهت بکنم...
تلفن و قطع کردیم و تو خوابیدی...تا صبح خوابم نبرد و داشتم به حرفات و حال و روزت میفکریدم که این smso برات send کردم:
خیلی وقت بود مثل امروز باهات راحت نبودم ...خوشحال شدم که امروز حرفات و بهم گفتی...آره احسان حق با توا...من هیچ وقت نخواستم درکت کنم...همش به فکر خودم بودم...شرمنده احسان قول میدم جبران کنم...الان که داریم از نو شروع میکنیم بیا یه رابطه ی منطقی داشته باشیم...احسان به نظرت خوب نیست همیشه حرفاتو راحت بهم بگی؟امشب از خوشحالی خوابم نبرد...احساس کردم تونستم حرفاتو درک کنم...هرچند هیچ کمکی نتونستم بهت بکنم ولی خب تو که یه کم آروم شدی...خیلی مواظب خودت باش و اینقد اعصابتو خورد نکن...احسان به خدا هیچی ارزشه اینو نداره که به خاطرش تو زندگیتو نابود کنی و اینقد ناراحت باشی و تسلیم زندگی باشی...به قول بعضیا: باید با زندگی جنگید ولی نباید تسلیم شد...احسان باور کن تو با تنهایی یا مشروط شدن هیچ چیرو از دست ندادی...احسان تو منو داری...مامان و باباتو داری به خدا هیچوقت حتی در بدترین شرایط هم تنهات نمیذاریم...اینو مطمئن باش...احسان امروز یه جوری حرفیدی که احساس کردم نتونستم کسی باشم که بتونی منو شریک غمای خودت بدونی...خیلی ناراحتم ولی همه شو جبران میکنم...آره احسان ما خیلی خوشبختیم که همدیگرو داریم...باور میکنی؟احسان بیا کاری بکنیم که رابطه تا آخر ادامه داشته باشه و ÷شیمون نشیم...دوست دارم
صبح زود مریم با یه ÷ازچ آب منو نسیم و از خواب بیدار کرد آخه شب و همهگی خونه ی مامانی اینا بودیم ...صبحانه رو خوردیم و من رفتم حموم و آماده شدم و منو نسیم سواره آژانس شدیم و اومدیم خونه ی ما تا هم من کارت ورود به جلسه مو بردارم و هم اینکه سمیرا بیاد و با هم بریم...تا اینکه ساعت 2:30 سمیرا اومد و سه تایی سوار آژانس شدیم و رفتیم دانشگاه آزاد تا کنکور بدیم...آخه یکی نیس بگه بچه تو معنیه کنکورو میدونی آخه....خلاصه ساعت 4 بود که آزمون شروع شد و تا 7:15 طول کشید...جات خالی کلی حال داد...ولی آخر آخرا دیگه داشت حوصله م از بیکاری سر میرفت که آزمون تمومید...منو نسیم و سمیرا و فرناز سوار آژانس شدیم و برگشتیم خونه ی مامانی اینا...شب ساعت 11:30 بود که بهم تک زدی تا بزنگم...از اونجایی که خونه ی مامانی اینا تشریف داشتیم نتونستم بزنگم تا اینکه ساعت 12 برگشتیم خونه و بهت زنگیدم (خوشبختانه بابا مهمون بود باغ پسر خاله ...به عبارتی میشه بابای نازیلا)...یه کم حرفیدیم ولی انگار نه انگار که من شب بهت اون همه sms داده بودم...حال و روزت خیلی خراب بود ...کاملا دپرس بودی...وقتی هم ازت میپرسیدم چته؟ میگفتی مشکل من با حرفیدن حل نمیشه اگه پیشم بودی همه ی مشکلا حل میشد...خودش با گذشت زمان حل میشه تو نگران نباش...منم هیچی نگفتم تا حالت بدتر گرفته نشه...
ولی احسان حالا که پیشت نیستم چیکار باید بکنم؟
به خدا وقتی میبینم حالت اینجوریه من بیشتر از تو داغون میشم...
احسان بگو باید چیکار کنم دااا
بگو که مشکلت چه جوری حل میشه
به خدا من طاقت ندارم ببینم عشقم اینقد حالش گرفته و منم نمیتونم کاری براش بکنم....تو جای من بودی چیکار میکردی؟ نمیدونم باید چیکار کنم...کمکم کن
احسان به خدا تنهات نمیذارم...اینو قبول کن...درسته اون روز از دستت ناراحت بودم و وبلاگ و اینجوری نوشتم ولی باور کن بعد چند روز دلم میتنگید و نمیتونستم دوریتو تحمل کنم...
جمعه صبح رفتیم باغ...ساعت 3:30 بود که بهت زنگیدم خواب بودی ایول بابا از ساعت 12 شب خوابیده بودی تا اون موقع...خوش خواب رکورد خوابیدن و شکستی...ایول
مواظب خودت باش و کم به چرت و پرتا فکر کن...........
دوست دارم
چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه....
به درک
پر رو
هرچی از دهنت در میاد بهم میگی و بعد میگی:
خسته بودم
خواب بودم
اعصابم خراب بود
نه احسان
من دیگه تحمل چرت و پرتاتو ندارم
هرچی از دهنت درمیاد نثار مامان و بابام و خانواده م میکنی
برگشتی میگی: وقتی بابات میبینه منو اینقد دوست داری بیاردت کرمان
آقا احسان مگه شهر هرته...بابای من جریان ما رو فهمیده به روش نیاورده خیلی در حقمون لطف کرده...خیلی بابای خوبی هست اگه یکی دیگه بود خیلی وقت پیش رابطه ی مارو به هم زده بود
نه احسان من دیگه تحمل اینو ندارم که تو چشاتو ببندی و دهنت و باز کنی و هرچی هست به مامان بابای من یا کلا به خانوادم بگی...حالا من به درک
من شور صداقت و درآوردم؟
آره
برو
لیاقت تو همون دخترایی هستن که از ۴تا کمه از حرفاشون ۳تاش دروغه
برو با اونا رابطه برقرار کن
با دخترای
لات و بی سرو پا
الاف
اونایی که به فکرت نباشن
اونایی که نخوان به خاطرت زندگیشون و نابود کنن
اونایی که جونشون در آد تا بخوان بهت بگن دوست دارم
اونایی که قدرتو ندونن
اونایی که خالصانه دوست نداشته باشن
اونایی که از ته دلشون عاشقت نباشن
آره احسان تو اونجور دختری میخوای
ولی متاسفانه من اونی نیستم که تو میخوای
احسان برو
برو هر وقت فهمیدی که باید احترام خودت و خوانوادت و منو و خانواده مو نگه داری برگرد
تا حالا هرچی دهنت اومده گفتی و چیزی نگفتم
گفتم اشکالی نداره اعصابش خورده
ولی دیگه من نمیتونم
هر چی چیزی نمیگم پر رو تر میشی
احسان برات میمردم
بدونه تو یه لحظه هم نمیتونستم دووم بیارم
عاشقت بودم
دوست داشتم
به خاطرت زندگیمو تباه کردم
به خاطرت آینده مو نابود کردم...آره احسان منو محیا برا ادامه تحصیل میخواستیم بریم ترکیه ولی من به خاطر تو نرفتم و محیا هم به آتیش من سوخت...
ولی حیف حیف که نمیفهمی
احسان اگه خواستی برگردی توقع نداشته باش که من همون ...یی باشم که بودم
نه احسان
عمرا دیگه به فکرت باشم
عمرا همون حس قبلی رو داشته باشم
عمرا دیگه به خاطرت از همه چیم بگذرم
عمرا به خاطرت خودم و کوچیک کنم
عمرا هر غلطی خواستی بکنی ببخشمت
عمرا احسان
آره تقصیر خودم بود
خودم بودم که صادقانه همه چیرو بهت میگفتم
بهت میگفتم که دوست دارم
عاشقتم
برات میمیرم
همه ی زندگیم تویی
تو جنبه نداشتی
جنبه ی این همه صداقت و نداشتی
الان تو این دوره زمونه هرکی خوبی کنه بدبخته
جوابه اون همه خوبی که در حقت کردم این نبود احسان
به این نتیجه رسیدم که: هرکی که بده...خیلی خوبه
هرکاری کردم که باهات راه بیام
ولی نتونستم
مواظب خودت باش
درساتم خوب بخون
امیدوارم همون دختری رو پیدا کنی که خودت میخوای
امیدوارم خوشبخت بشی
و بهتره منو فراموش کنی
بای
تا عمر دارم فراموشت نمیکنم احسان
احسان من که گفتم اون اخلاقم و میذارم کنار
ولی باز چرا بهونه آوردی؟
میدونم به فکرمی و نمیخوای من زجر بکشم
ولی به خدا اگه تو اینجوری راحت باشی من راحت ترم
منم دیگه زجر نمیکشم
احسان برگرد دیگه
احسان میدونی من بدونه تو دق میکنم
احسان فکر کنم این کارام باعث شده که از چشت بیفتم
باشه احسان دیگه این کارارو هم نمیکنم
احسان چرا میگم تا ساعت ۱۲ بیرون نرو؟ها؟
به خاطر اینکه نگرانت میشم
نه احسان نگو بهم اعتماد نداری
جریانه دختر و از این حزفا نیس
وقتی با دوستات میری و تو خیابونا ویراژ میدی
من از این میترسم که نکنه یه بلایی سرت بیاد
میدونی تا تو برسی خونه ۱۰۰۰ تا فکر و خیال مکینم
اینو نتونستم بهت بگم
چون به قول خودت شورشو در آوردم
احسان میدونی مشکل من چیه؟
مشکل من اینه که تو اونقد مسخره م کردی که دیگه الان نمیتونم حرفم و راحت بهت بگم
تو هیچ وقت نذاشتی من حرفامو بهت بگم
اینو خودت فهمیدی؟احسان حق دارم یا نه؟
به خاطر همینم سعی میکنم حرفامو یه جور غیر مستقیم بهت بفهمونم مثلا وقتی میری بیرون میگم نرو به خاطر این نیست که میترسم با یه دختری باشی به خاطر اینه که نگرانت میشم...باشه اگه قراره بازم مسخره م بکنی مسخره م کن راحت باش...احسان ۲ سال فقط ۲ سال اسن بچه بازیام و تحمل کنی همه چی حل میشه...احسان من فعلا هم سن تو نیستم که بخوام طرز فکرم عین تو باشه...به خدا بهم اثبات شده که دوسم داری.............میدونم که هیچ وقت منو تنها نمیذاری و با یه دختر دیگه ای نخواهی بود............................................ ولی اگه امکانش هس ۲ سال و هم تحمل کن...میدونم این چند وقته خیلی اعصابتو خورد کردم ولی تو به خاطر من با هر سازم رقصیدی ازت خیلی ممنونم...خیلییییی...اگه تو نبودی خیلی وقت پیشا این رابطه به هم خورده بود...تو بودی که زجر کشیدی و منو تحمل کردی تا رابطه به هم نخوره...نه احسان اصلا اینا تعارف نیس...اینا همش واقعیته که از ته ته دلم دارم میگم...امیدوارم حلالم کنی به خاطر کارای بدم..........
تا اطلاع ثانوی یعنی تا موقعی که با هم آشتی کنیم دیگه من وبلاگ نمینویسم ولی اینو بدون که لحظه های بدون تو برا من یعنی زجر...
خیلی خیلی دوست دارم
بای تا ۲ سال دیگه عزیزم
خیلی مواظب خودت باش که اگه زبونم لال اتفاقی برا بیفته من بیچاره میشم
آخه احمق
نفهم
کودن
خنگ
دیدی؟
دیدی آخر سر
با کارات
با بچه بازیات
با گیر دادنای بیخودی
با ترسیدنات
با نگرانیات
با صداقتت
چه بلایی سر اون
سر خودت
و رابطه تون آوردی؟
دیدی؟
خاک تو سرت که هر اتفاقی میفته تقصیر اون فکرای مزخرفته...
آخه یکی نیس بهم بگه برو پی بچه گیت دیگه
آخه اصلا تو حالیته عشق و دوست داشتن یعنی چی؟
ها؟
از دوست داشتن
از عشق و عاشقی
از خودم
از.... متنفرم
نه تو نه
چون دوست دارم
چون با تمام وجودم عاشقتم
برو بچه............
باشه بذا ۲ سال بگذره
بذا یه کم بزرگ بشم
بذا آدم بشم
بذا منطق حالیم بشه
عشق و دوست داشتن و بهت اثبات میکنم
ببین دیگه
البته تا جایی که بفهمم هیچ آزاری بهت نمیدم
آره احسان میترسم از دست بدم
چیه؟!مسخره م میکنی؟
باشه هر غلطی دلت میخواد بکن
تو که میدونی دوست دارم و کاریم باهات ندارم
عزیزم به خاطر حرص دادنامو سر دردایی که من باعثش بودم
معذرت میخوام
و ازت ممنونم به خاطر همه جی
به خاطر اینکه به فکرم بودی
به خاطر اینکه مسخره بازیا و بچه بازیام و تحمل کردی
به خاطر اینکه با لجبازیم ساختی
اصلا به خاطر اینکه خودم تحمل کردی
امیدوارم بتونم تو یه فرصت مناسب جبرانش کنم
نباید زیاد بهت رو میدادم
نباید اینقد بهت میگفتم دوست دارم و عاشقتم
نباید اینقد باهات صادق میشدم
به قول خودت: همه چی حد و اندازه داره
من شور صداقتو در آوردم
(...) جون اینو بکن تو گوشت که هیچ کس لیاقت صداقت و نداره تو این دوره زمونه
فهمیدی؟
خنگ
احمق
کودن
بی شعور
بفهم
این چیزارو دارن با زبون خودشون بهت میفهمونن..
میگن که صادق نباش
دروغ بگو
خب؟
خر با تو ام
صداقت و رو راستی و دوست داشتن الان معنی نداره
الان میگن فقط خشن باش
یا فقط بگو چشم
وقتی هم بخوای یه حرفی بزنی بزنن تو دهنت که خفه شو
باشه احسان خفه میشم تا وقتی که آدم شی
بفهمی که آدم باید احترام خودشو نگه داره
باشه احسان
۲ سال دوری برا هر دومون بهتره
هم اعصاب تو آروم میشه هم من آدم میشم
خلاصه فهمیدم تو از چه جور دخترایی خوشت میاد >>> دختری که بهت نگه دوست دارم
دختری که به فکرت نباشه البته فکر کنم من زیادی به فکرت بود م وتبدیل شده بود که گیر دادن
دختری که هر حرفی زدی فوری بزنه تو دهنت
آره؟
اینجوری شو میخوای؟
باشه هرچی بخوای همون میشم
میشم یه دختر لات بی سر و پا
من ضعیفم؟
نه احسان ضعیف نبودم
به خدا احسان مرگ خودت که برام خیلی عزیزی ضعیف نبودم
نمیدونم چم شده
نمیفهمم به خدا نمیفهمم
اینم بدبختیه ماست دیگه
تا آخرش تا جایی که بتونم
تا جایی که بفهمم زجرت نمیدم پا به پات میام ..........................................
سلام
خوبی؟
۴شنبه: صبح اول وقت یعنی ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار شدم دیدم مامان داره کار میکنه محیا هم پای نته...رفتم با مشت و لگد محیا رو از جلو نت بلندش کردم...خودم تا ساعت ۳ نشستم پای نت...بعدش رفتم ناهار خوردم و مامان کاراش تموم شد و حاضر شدیم که بریم مامان برا خودش لباس بخره...رفتیم فروشگاه ژولی از اونجا مامان یه دست کت و دامن خرید با یه جفت کفش و یه دونه مانتو...منو محیا هم هر کدوم یه مانتو خریدیم یعنی در عرض ۲۰ مین ۷۰۰ هزار تومان خرج کردیم...روزگار و میبینی؟ بابا ورشکست شد بیچاره... بعدش رفتیم خونه ی مامانی...قرار بود شب برا شام با عمه مهتاب اینا بریم غذا خوریه " بام تبریز "...علی آقا (شوهر عمه م) زنگید که آماده شین داریم داریم میایم دنبالتون...منو محیا و علی اقا و سعید و مهسا با هم رفتیم... ۱ ساعت بعدش مامان و عمه مهتاب و بابا و نسترن (دختر پسر عمه ی بابام) اومدن...شام و خوردیم و ساعت ۱۲ بود که برگشتیم خونه...جات خالی کلی خوش گذشت...یادت باشه که اومدی تبریز حتما ه سری برب اونجا....
۵شنبه: صبح ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بیداریدم و مامان و محیا رفتن لباسای مامان و از ژولی بگیرن آخه یه خورده ایراد داشت قرار بود بده خیاط درستش کنه...منم رفتم حموم و یه دوش گرفتم و رفتیم آرایشگاه از ساعت ۱۲:۳۰ آرایشگاه بودیم تا ۴:۳۰...موهامو عین نی نی کوچولو ها درست کرده بود به قول مامانم: شده بودم عین بچه گیام...خلاصه برگشتیم خونه البته نا گفته نماندااا ۲ بارم برقا رفت به همین خاطر بود که دیر کردیم...بعدش لباسامون و پوشیدیم و حاضر شدیم و رفتیم تالار امین...عروسیه نوه ی عمه ی بابام بود...سمیرا و فرشته هم اونجا بودن...کلی گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم...بعدش فرشته رفت ولی ما شام و هم اونجا بودیم...کلی بهمون خوش گذشت جات خالی...بعد شام هم که بزن و برقص بود...بعدشم که برگشتیم خونه...گوشیه شما هم خاموش تشریف داشت و اعصاب منم که طبق معمول خورد...هیچی دیگه اینم از امشب و امروزمون که کلی خوش گذشت و حال کردیم....
جمعه: امروز صبح از خواب بیداریدم و بهت زنگیدم دیدم بازم موبایلت خاموشه دیگه به کل قاط زدم و یه sms خفن برات سندیدم و بعدش توضیح دادی که با فرهاد رفته بودی کوه پایه و گوشیت آنتن نمیداد ...بعدش مامان رفت برا ناهار مهمونی منو محیا تنها بودیم...بعدش بابا اومد و ناهار ماکارونی خوردیم و منو بابا خوابیدیم بعدش مامان اومد و همه مون و از خواب بیدار کرد و نشستیم فیلم " مزد عشق " و نگاه کردیم...بعدش بابا رفت کارخونه...عمه مهتاب زنگید که داریم میایم دنبالتون (منو محیا) و بریم بیرون آخه مهسا امروز کنکور داشت میخواستن روحیه ش عوض بشه البته کنکور اصلیش (انسانی) فرداست هااا...البته حال مهسا از من بهتر بودااا...واخ واخ بدم میاد بچه رو اینجوری لوس میکنن...خب کنکور داده دااا کوه که نکنده...خلاصه با هم رفتیم کافی شاپ وحید و شکلات گلاسه خوردیم و اومدیم ...همین که رسیدیم خونه بابا زنگید که آماده بشین دارم میام دنبالتون که بریم بیرون...با هم رفتیم خونه ی مامانی اینا ...باباجون شام مهمون بود مامانی هم اصلا حال نداشت...از ساعت ۱۰ صبح حموم بود تا ۴ بعد از ظهر...آخه خون دماغ شده بود و خونشم بند نمیومد...رنگش عین رنگ گچ دیوار شده بود....ساعت ۱۱:۳۰ تصمیم گرفتیم که بریم شام...همگی سوار ماشین شدیم و پیش به سوی فست فود مترو (اسمش مترواا هااا)...کلی گفتیم و خندیدیم آخه صاحب مترو دوست باباس اونم خودشو قاطیه ما خنگا کرده بود...خلاصه غذا خوری رو گذاشته بودیم سرمون...شام و خوردیم و ساعت ۱۲:۳۰ بود که برگشتیم خونه...گوشیم و خونه جا گذاشته بودم...وقتی نگاش کردم ۲۳ تا miss بود با ۵ تا sms..از 23 تا ۱۷ تاش شهزاد بود آخه فردا ساعت ۶ با آقای داداش پور کلاس داریم میخواس بهم خبرشو بده ...۲تاش تو بودی...۲تاش سودا بود و یکیشم آیدا و یکی دیگه شم عموم که ترکیه هست و با بابا کار داشت ( طرفدارارو حال میکنی؟!) و از ۵ تا اس ام اس ۲تاش تو بودی ...یکیش شهزاد بود و ۲تا دیگه شم سودا...هیچی دیگه شب ساعت ۱ بالاخره تونستم از خواب بیدارت کنم (عجب من مردم آزارمااا)...ولی انصافا خیلی حال میده هااا آدم مزاحم خواب یکی بشه و کلافه ش کنه...هیچی دیگه اینم از امروزمون که به خیر و خوشی تمومید.
فقط یه چیز: در این جمعی که با هم رفته بودیم شام جای ۲ نفر خیلی خالی بود >>> یکیش باباجون بود اون یکی هم ساناز بود که تهران هستش...بی نزاکت یه اس ام اسم بهم نداده من کلا حالشو میگیرم...من که دلم براش یه ذره شده (از مورچه هم کوچیکتر) اونو نمیدونم؟! من که میدونم اونم دلش برا من تنگیده ولی به روش نمیاره...البته بیچاره حق داره هااا آخه به شدت سرگرم درس خوندنه....
شنبه: امروز از خواب بیداریدم دیدم مامان داره با پروین خانم کار می کنه آخه فردا مهمون داریم...قراره اهل فامیل برا ناهار بریزن خونه ی ما... یه کم نشستم بعدش از اونجایی که دلم برات تنگیده بود بهت زنگیدم دانشگاه تشریف داشتی و نمره هاتون و اعلام میکردن...همینجوری که داشتم باهات میحرفیدم یهو برقامون رفت...تقریبا حدود ۲ ساعت برق نداشتیم...حسابی حوصله مون سر رفته بود که یهو برقامون تشریف مبارکشون و آوردن...نشسته بودم که یهو احساس کردم کلیه م داره میترکه...مامان زنگید به باباجون رفتیم سونوگرافی...سونوگرافی و کرد و گفت که نشونه دکتر کاشفی بدین ما هم بردیم نشون دادیم و یه کم دعوام کرد که چرا دیر اومدی و یه مشت چرت و پرت تحویلم داد و گفت که برم آزمایش ولی من نمیرم....اه اعصابم و خورد کرد...حالا خوبه آشنا بودااا اگه نبود قرار بود چه بلایی سر من بیاره...مامان اینا منو گذاشتن خونه که برم حموم خودشون رفتن که بستنی بخورن آخه من زیاد اهل بستنی نیستم به همین خاطر من نرفتم بعدش زنگیدن که حاضر شو داریم میایم دنبالت...اومدن و با هم رفتیم و کلی گشت و گذار کردیم و برگشتیم خونه...یه ذره نشستم بعدش بدونه اینکه شام بخورم خوابیدم آخه اعصابم خورد بود...تو هم که انگار نه انگار که من رفتم دکتر...اصلا نخواستی ازم بپرسی که دکتر بهت چی گفت:(
۱شنبه: صبح ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و حاضر شدم که مهمونااا برا ناهار تشریف بیارن...البته یه ذره هم به مامان کمک کردماااا (معجزه شده بود) ...بعدش بیکار بودم و نشسته بودم پای نت که یهو صدای آیفن اومد دیدم عمه منیژه فوری DC شدم و رفتم که یه کم بشینم...بعدش یکی یکی مهمونا تشریف آوردن و تقریبا یه ۳۰ نفری میشدیم...یه کم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و به سر و کله ی هم زدیم (البته ما بچه ها..ها) بعد ناهار و خوردیم و نشستیم فیلم توفیق اجباری رو نگاه کردیم...انصافا خیلی باحال بود...بعد مهسا رفت که مارت کنکور آزادش و بگیره نسیم هم رفت به کلاساش ثبت نام کنه...بعد ساعت ۹ بود که همه ی مهمونا رفتن و فقط مامانی اینا و مریم اینا خونه ی ما بودن...بعدش زن عمو رعنا زنگید که علی (پسر عمومه کلی دوسش دارم خیلی با نمکه) داره گریه میکنه و سویا (به مامانه من میگه سویا) رو میخواد...مامان هم گفت که بگین با محمد امین برا شام بیان...اونا هم اومدن و جمعا شدیم ۱۳ نفر...شام و خوردیم و نسیم گفت که بیا شب خونه ی ما و صبح با هم بریم کارت ورود به جلسه مون و بگیریم (منم کنکور میدمااا امسال....ولی متاسفانه شناسنامه م فعلا عکس نداره و بچه کوچولو هستم...فک نکنم به جلسه کنکور رام بدن)...خلاصه شب رفتم خونه ی مامانی اینا تا ساعت ۱ با تو حرفیدم البته با موبایل باباجون (کش رفته بودیم)...بعدشم که با نسیم خل بازی در آوردیم و ساعت ۳ بود که خوابیدیم....
۲شنبه: ساعت ۱۰ بود که از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم با مامانی سوار ماشین شدیم و رفتیم که کارتامون و بگیریم....بعد از کلی درگیری مامانی ماشین و نگه داشت و منو نسیم رفتیم جایی که کارتارو میدن و پیدا کنیم...بعد پیدا کردن کارتارو گرفتیم البته کارت من نقص داشت (همیشه آنرمالم) رفتیم اتاق رفع نقص و نقصم و رفع کردن و کارت و گرفتیم و اومدیم...در ضمن کارتارو هم دانشکده ی علوم پزشکیه دانشگاه آزاد میدادن....منو نسیم اومدیم خونه ی ما و مامان و مامانی هم رفتن برا خرید بیرون...بعدش ساعت ۱۲:۳۰ بود که زد به کله مون که بریم خونه ی مریم اینا و بریم استخر...بعد حاضر شدیم و (منو محیا و نسیم) به مامان اینا هم گفتیم و سوار آژانس شدیم و رفتیم خونه ی مریم اینا...مریم بهمون پول داد که برا ناهارمون از رستوران زنجیره ایه پدر خوب غذا بخریم...ما هم خریدیم و با هم رفتیم استخر...من بودم و هادی بود و مانی و محیا و نسیم...از ساعت ۱ استخر بودیم تا ساعت ۴...چشای من سرخ سرخ شده و داره از حدقه میزنه بیرون و شبیه جنازه شدم...خیلی حال داد و خوش گذشت...بعدشم که قراره چت باهات داشتم ولی متاسفانه طبق معمول بد قولی کردی...من این بد قولیه تورو ترک نکنم اسمم و عوض میکنم...انقد بدم میاد یکی بد قول باشه...متنفرم...وخ وخ<<< قابل توجه بعضیا...............الانم که علی و مامان و محیا رفتن برج سفید برا من پازل بخرن...محمد امین و منم خونه تنهاییم...اون داره game بازی میکنه و منم دارم وبلاگ مینویسم...داره بارون میباره...من میخوام برم بیرون ولی حیف که نمیشه...اصلا من شانس ندارم...هر وقت بارون میباره من نمیتونم برم بیرون...اه...من عاشق بارونم........
دیشب بعد ۴ روز با هم حرف زدیم یه دعوایی کردیم که تا حالا تو عمرم اونجوری باهات دعوا نکرده بودم به شدت قاطی بودم آخه انتظار شنیدن اون حرفارو ازت نداشتم...گفتم وقتی درست حرف زدن یاد گرفتی بهم زنگ بزن...تو هم عوض اینکه بگی نه گفتی حرف زدنه من تا آخر زندگی اینه...گفتم پس دیگه به من زنگ نزن تو هم گفتی باشه...بعد که تلفن قطع کردیم اینو نوشتم>>>
خدا اگه یکی تنها شد حرفشو به کی بگه؟
به کی بگه که خیلی دوسش دارم؟
از کی بپرسه که چرا قدرمو نمیدونه؟
کسی نیست که راهنماییم کنه؟
بگه که چی واسش کم گذاشتم؟
چی کارش کردم؟
غیر از محبت چه بدی در حقش کردم؟
کسی نیست؟
دارم دیوونه میشم
دارم دق میکنم
من حرف دلمو به کی بگم؟
به کی بفهمونم که:اون منو تنها بذاره من میمیرم
چرا نمیفهمه که من بدونه اون هیچم؟
کاش میتونستم به خودش بگم
کاش یه ذره شعور داشت درک میکرد که منو تنها بذاره نابود میشم
چرا نمیفهمه؟
آخه خدا من حرفمو به کی بگم؟
به کی بگم که نذارین اون منو تنها بذاره؟
ها؟!
بعدش تا صبح بیدار بودم تا اینکه وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم بهم sms دادی که وقتی بیدار شدی بهم تک بزن منم بهت تک زدم و گفتی که بهم زنگ بزن...زنگ زدم دانشگاه بودی گفتی من غلط کردم معذرت میخوام...منم کلی باهات حرف داشتم گفتم وقتی رسیدی خونه بهم تک بزن تا خیلی از چیزایی که بهت نگفتم و بگم تا خیلی چیزا معلوم بشه...تو هم گفتی نه باید همین الان بگی خلاصه زدم به سیم آخر و همه چیرو برات گفتم گفتم که:
خیلی دوست دارم میفهمی؟نه نمیفهمی...اگه میفهمیدی هیچ وقت به خودت اجازه نمیدادی همچین کاری باهام بکنی
میدونی تو تنهام بذاری چی به سر من میاد؟میفهمی داری باهام چیکار میکنی؟یه کم فقط یه کم فکر کنی میفهمی اینا همه دوست داشتنه...کم به خاطرت رفتم بیمارستان؟منی که تا چند وقت پیش حتی رنگ بیمارستان و هم ندیده بودم.
میدونی به خاطرت بابای من بابایی که تا حالا صداشم برا بچه هاش بلند نکرده بود دست رو من بلند کرد...آره همش به خاطر تو بود ولی جیکم در نیومد...چرا؟!چون نمیخواستم فکر کنی مقصر تویی...نمیخواستم ناراحتت کنم...چون دوست داشتم...
میدونی بخ خاطرت یه ماه لب به غذا نزدم؟چون همش به فکرت بودم که کجایی؟!چیکار میکنی؟!با کی هستی؟!
میدونی به خاطرت ۱ ماه نرفتم مدزسه؟
میدونی به خاطرت رتبه ی ۳ کلاس الان شده رتبه ی ۱۳؟
کم به خاطرت سرکوفت شنیدم؟
میدونی به خاطرت یه مدت افسردگی گرفتم؟...یی که همیشه رو لباش خنده بود شده بود یه دیوونه ی عوضی
کمه؟احسان کمه؟
نمیخواستم اینارو بهت بگم چون وظیفه م بود چون ارزششو داشت چون به خاطر کسی بود که دوسش داشتم ولی مجبورم کردی...باید یه جوری بهت میفهموندم که دوست دارم...عاشقتم...به خدا به قرآن اینا بچه بازی نیست اگه بچه بازی بود تا الان همه چی تموم شده بود...فقط یه کم آره فقط یه کم به رفتارامون دقت کنی میفهمی اینا همش دوست داشتنه...
حتی وقتی فکر میکنم که یه روز قراره تنهام بذاری دیوونه میشم...دیوونه
چرا؟!آخه چرا داری این کارو با من میکنی؟
احسان به خدا اینا وابستگی هم نیست
به خدا نیست نیست نیست
شاید اگه یه نفر دیگه این حرفارو بهم میزد یا مسخره م میکرد اصلا فرقی به حالم نمیکرد ولی چون تویی چون دوست دارم ازت انتظار شنیدن این حرفارو نداشتم
میدونی وقتی گفتی من تا آخر زندگی حرف زدنم اینه چی کشیدم؟
کاری نکن که بعدش پشیمون بشی...
شنیدی میگن دوست داشتن آخرش جنونه؟من الان در اون حالم شدم یه دیووونه ی عوضی که هیچ چی حالیش نیست و تنها هدفش رسیدن به توااا
حیف که قدرمو ندونستی
حیف که نخواستی باورم کنی
حیف که نتونستم بهت بفهمونم
حیف.........
ما میتونستیم خوشبخت بشیم ولی خودت نخواستی
اسنارو بهت گفتم و تو به شدت از کار دیشبت پشیمون شدی....
احسان نمیخوام به خاطر زجرایی که کشیدم برگردی میخوام با دلت با تمام وجودت برگردی و بشی همون احسانی که من دلم میخواد...بعدش کلی با هم حرفیدیم و گفتیم و خندیدیدم...بعدشم که دوستای شما تشریف آوردن و تلغن و قطع کردیم...................
روز مادر و به مامان گل خودم تبریک میگم و از همین جا بهش میگم که خیلی خیلی دوست دارم و شرمنده به خاطر همه ی کارای بدم................دوست دارم و میبوسمت مامان گلم
داریم میریم برا مامانی و مامان جون کادو بخریم و بریم شام خونه ی مامانی بعدشم شب بریم خونه ی مامان جون.......
امروز صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول تشریفم و بردم حموم و یه سوسک به قتل رسوندم و اومدم صبحونه خوردم و یه کم نشستم TV نگا کردم و جدول حل کردم و با اصرار مامان رفتم که اتاقم و تمیز کنم...بابا اتاق نبود که کثافت خونه بود...با کارگر افتادیم به جون اتاقم و حالش و گرفتیم...بابا منم که اهل کار نیستم بدنم خشک شده بود...اولین باری بود که داشتم اتاقم و خودم با کارگر تمیز میکردم همیشه مامان این کار و میکرد...خب دیگه آدم که بزرگ میشه مجبور این کارارو هم خودش انجام بده...ای جوانی کجایی که دلم برات به شدت تنگه...!!!بعد زیبا خانم زنگ زد که میخوایم با نسرین خانم و حانیه خانم بریم شهربازی شما هم بیاین...محیا اصرار کرد که باید بریم...منم که از خدا خواسته گفته شو تایید کردم...مامان بیچاره هم که کلی کار کرده بود و کمرش درد میکرد قبول کرد و آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و پیش به سوی شهربازی...رفتیم اونجا...اوه اوه اونقد شلوغ بود که نگو...خلاصه من بودم و سینا و نارسیس و محیا و فرزاد و رعنا همگی تصمیم گرفتیم که سوار کلبه ی وحشت بشیم...منم از اینجور چیزا میترسم ولی اصلا به روم نیاوردم و سوار شدیم...بدبخت فرزاد نتونست سوار بشه آخه ناردین و مهلا رو باید یکی نگه میداشت آخه خیلی کوچولو بودن و نمیتونستن سوار همه چی بشن...خلاصه منو سینا و رعنا سوار شدیم...محیا و نارسیس...آقا خیلی باحال بود جات خالی...سینا از ترسش دست منو گاز گرفته که الانم جای دندوناش رو دستمه...ولی حسابی تلافی کردم...نوشابه رو ریختم رو لباسش...بعد هیچی دیگه کلی حال کردیم و خندیدیم و شوخی کردیم و سوار همه چی شدیم ...اونجا بودیم که بابا زنگ زد که من دارم میرم خونه ی مامانی اینا شما هم برا شام بیاین اونجا ولی از اونجایی که مامان کلی خسته بود ما اومدیم خونه و بابا رفت و یه کم اونجا بود و برگشت خونه و شام و خوردیم و الان همه خواب تشریف دارن منم داشتم تو Zedge میگشتم که گفتم بیام یه چیزایی اینجا برات بنویسم بعد برم...راستی فردا قراره کارنامه هامون و بدن دعام کن آخه گند زدم به همه ی امتحاناااااا!!!نگو که دلم خونه...تو هم که مشغول امتحانا هستی و کلا منو فراموش کردی ولی اشکالی نداره درکت میکنم...۵ ام تیر تموم میشد من راحت میشدم...مردم از دلتنگی..بابا یه زنگی بزن آخه......اومدنت تبریز خیلی نزدیکه هاااااا...ایول کلی و کلی خوشحالم که داری میای و بعد ۱ سال قراره همدیگر و از نزدیک ببینیم ....
دوست دارم کلی
شب بخیر
شب خواب منو ببینیااااااا
فلفل
امروز زنگیدم و کلی با هم حرفیدیم...بعدش مامانی زنگ زد که حاضر شین داریم میایم دنبالتون که با هم بریم باغ...بابا هم گفت من از کارخونه میام...خلاصه به حالت MP4 سوار ماشین شدیم و رفتیم....منو نسیم نشستیم جلو پیش باباجون...مامان و مامانی و محیا هم عقب بودن...جای ساناز خالی بود به شدت...رفتیم باغ عمو اینا هم (خاله م اینا) تشریف آوردن و کلی گفتیم و خندیدیم...ناهار جگر خوردیم جات خالی به شدت چسبید بعد ناهار همگی گرفتیم خوابیدیم البته به جز مانی و هادی که از نظر اونا خوابیدن جز یکی از گناهان کبیره س...بعدش از خواب که بیدار شدیم رفتیم یه سری گوجه سبز خوردیم و شکم درد شدیم و برگشتیم...بعدشم بابا بازم تشریفشون و بردن کارخونه ما هم شام و خوردیم و ساعت ۱۲ بود که برگشتیم...الانم یه سوسک نشسته اونور میز داره منو تماشا میکنه...منم دارم سکته میکنم ولی اصلا به روی خودم نمیارم (چقد من شجاع هستم...ایول به خودم)....
شب بخیر
بابای
فلفل
دیشب بابا اومد خونه و گفت که حاضر شین داریم با آقا رضا و آقا مصطفی اینا میریم کارخونه (دوستای بابا هستن)...ما هم آماده شدیم و رفتیم غذا خردیم و رفتیم مهتا و مهدی رو از خونه شون برداشتیم و رفتیم کارخونه تا بقیه هم بیان...ساعت ۱۱:۳۰ بود آقا مصطفی با خانمشون تشریف آوردن و ساعت ۱۲ بود آقا رضا اینا تشریفشون و آوردن...آقا رضا یه دختر ۲ ساله داره به اسم دنیز خیلی باحاله...کلی باهاش بازی کردم و حال کردم...بعدش منو مهتا و مهدی و محیا رفتیم نشستیم تو ماشین آخه هوا به شدت سرد بود داشتیم یخ میزدیم...آقاها هم تو اتاق بابا نشسته بودن و داشتن کارای بابا جون و راست و ریس میکردن...خانما هم تو حیاط طبق معمول داشتن با هم حرف میزدن...شام و خوردیم و یه کم نشتیم...ساعت ۲ بود که برگشتیم خونه...راستی دیشب تو تک زدی که بهت بزنگم ولی از شانس گند من نشد آخه مهتا نشسته بود کنارم و جم نمیخورد....هیچی دیگه اینم از دیشبمون...الان محیا رفته امتحانه نمونه بده منم چند مین پیش از خواب بیدار شدم ...در ضمن دیشب رفتیم هاکی ثبت نام کردیم...
امیدوارم امتحاناتو خوب بدی....ایشاالله
پ.ن: کلیه هامو معدمو شکمم درد میکرد یعنی کلا ریخته بودم به هم رفتم دکتر گفت باید بری سونوگرافی...نرفتم...لج بازی رو حال میکنی؟! ![]()
چند وقت پیش بود که:اومدیم خونه و دیدیم که قبض تلفن رو میزه...بر داشتم دیدم ۴۸۰ تومان برامون قبض تلفن اومده...بابا شب زنگ زد و گفت که قبض و دیدین دیگه؟!...گفتم بله...البته اصلا به روش نیاوردااااا...کاملا با شوخی و خنده هی بهمون غیر مستقیم گیر میداد....شب اومد خونه و شام خوردیم و خوابیدیم...صبح مامان هادی و مانی رو برد خونه ی مامانی اینا تا ما بشینیم درس بخونیم...عصر بود که بابا اومد خونه و گفت:شما میدونین چقدر با تلفن حرف زدین؟!اگه نمیدونین میخوام پرینت تلفن و در بیارم...آخه ۴۸۰ تومان چه خبره؟!منم برا اینکه از خودمون دفاع کنم گفتم:پول اینترنته...بابا گفت که:نه پرسیدم گفتن که پول اینترنت ۵۰ تومانه بقیه ش حرف زدنه....گفت پس پرینت در میارم...رنگ من شده بود عین رنگ گچ دیوار آخه ۴۰۰ تومانشم من زنگیده بودم...شب زنگ زدم بهت و همه چیرو توضیح دادم...تو گفتی من حلش میکنم ولی من نخواستم گفتم فقط چند روز موبایلتو خاموش کن تا من خبرت کنم...شب مامان حال منو دید...گفت تا وضع از این خرابتر نشده جریان و به بابا بگیم...اولش گفتم نه آخه موقع امتحانا بود گفتم یهو بابارو جو میگیره و میزنه منو لتو پار میکنه نمیتونم به درسام برسم....مامان گفت نه من یه جوری بهش میگم که اگه هم خواست باهات بحرفه نگه داره برا بعد امتحانا...خوشبختانه هادی و مانی خونه ی ما بود و زیاد نمیتونست حال مارو بگیره....شب بابا اومد و مامان جریان و بهش گفت...آخه قبلا بابا میدونست که من با یکی چت میکردم که اهل کرمانه و اسمشم احسانه....خلاصه هیچی دیگه مامان میگه بابا همینجوری فقط نگا میکرد...بدبخت حقم داشت آخه خیلی زیاد به من اعتماد داشت...اصلا انتظارشو نداشت که همچین حرفایی رو بشنوه...مامان بهش گفت که: خودش عذاب وجدان گرفته و میخواد رابطه رو قطع کنه و قول داده که بعد امتحانا حتما رابطه رو قطع کنه...بابا گفت که چرا بعد امتحانا؟!همین الان تمومش کنه داااا...مامانم گفت که آخه همدیگرو خیلی دوست دارن سخته براشون که یهو رابطه رو قطع کنن...بابا هم چیزی نگفت....خلاصه من زنگ زدم به تو و جریان و بهت توضیح دادم تو هم گفتی رابطه رو تا حدودی قطع میکنیم و سعی میکنیم یه کم کمتر با هم بحرفیم تا اوضاع آروم بشه....انصافا ما هم خیلی زیاد با هم میحرفیدیم یعنی عادت کرده بودیم و این از نظر هر دو مون خیلی بد بود...چون احساس میکردیم که این رابطه ی ما فقط از روی عادته که بعدا فهمیدیم نه اینجوری نیست و این دوست داشتنه جدیه...آخه چند وقت پیش قرار شد به خاطر امتحانای من رابطه رو تا ۲۷ قطع کنیم...چند روزی با هم حرف نزدیم و sms ندادیم و سعی کردیم که رابطه مون و تا حدودی کم کنیم...بعد چند روز که دوباره با هم حرفیدیم فهمیدم که همون حس قبلی رو نسبت به هم داریم و خلاصه کلی خوش حال شدم...الانم قرار شده بود به خاطر امتحانای پایان ترم تو که تا ۵ تیره رابطه رو به کل قطع کنیم...البته این یه دلیلش بوداااا...دلیله دیگه ش این بود که:تو میخواستی بفهمی که همون حسی رو که الان به من داری موقعی که منو از نزدیک دیدی هم خواهی داشت...آخه قراره مرداد ماه بیای تبریز و همدیگرو از نزدیک ببینیم....۲۶ خرداد بود که رابطه رو قطع کردیم...من اولش فکر کردم که میخوای اینجوری رابطه رو راحتر قطع کنیم...ولی دیشب که بعد ۳ روز بهم تک زدی نظرم عوض شد و کلی و کلی خوش حال شدم که فراموشم نکردی....از خونه ی مریم اینا که اومدیم خونه بهت زنگ زدم و کلی با هم حرفیدیم...دلم برات یه ذره شده بود............................داشتیم که خداحافظی میکردیم گفتی تا ۵ تیر دیگه کلا قطعش میکنیماااا ولی بعدش دیدی نشد گفتی نه تا موقعی که من طاقت بیارم...کلی شیطون شدیاااااا...ایول تازگیا همونی که من میخوام شدی...همینجوری ادامه ش بدی خوبه..........
پ.ن:تو این مدت بابا رفت ترکیه...مریم اینا رفتن مکه...سانازم به مدت ۳ ماه رفت تهران...همشون یه مدتی تنهامون گذاشتن....................بابا و مریم اینا که برگشتن ولی دلم برا ساناز یه ذره شده.سانااااااااااااااااز کجای که دلم برات تنگیده...خیلی بی معرفتیااا...آدم خواهر زاده هاشو تنها میذاره و میره تهران؟!!
سلام
خوبی ایشاالله؟!
اومدم یکی از این ماجراهای خفنی که طی ۲۷ روز اتفاق افتاده رو بهت بگم (این خبر بدیه هاااا):
۱۱/۳/۸۷ بود که شب بابا اومد خونه...من تو اتاقم بودم و در و هم بسته بودم و مثلا خواب بودم...بابا اومد با هم شام خوردن و محیا رفت بخوابه...بابا رفت تو اتاق محیا...محیا داشت تو NOTE موبایلش خاطراتشو مینوشت (هر روز مینویسه)...بابا که رفت اتاقش موبایلش و فوری گذاشت زیر لحافش...از بدشانسیه محیا دستش گیر کرد به شارژر و گوشی افتاد زمین..بابا بهش مشکوک شد که چرا موبایلشو گذاشته زیر لحافش...گوشیشو گرفت برد آشپزخونه و به مامان گفت گوشی رو بیار تو اتاق...بعد محیا هی التماس میکرد که بابا نخونین..........مامان هم با محیا هم کاری کرد و گفت بیا فوری DELETESHUN کن...بیچاره محیا...دلم براش سوخت...منم که تو اتاق بودم و صدا داشتم ولی متاسفانه تصویر نداشتم...تا حالا بابارو اینقد خشن ندیده بودم...آخه فهمیده بود که مامان با محیا همکاری کرده به شدت ناراحت شده بود که چرا کارامون و از بابا پنهون میکنیم...بابا به مامان گفت که سیم کارتامون و ازمون بگیره...بعد هیچی دیگه همشون شب و خوابیدن...ساعت 3 نصف شب بود که من دیدم بابا داره گریه میکنه...تا حالا تو عمرم 2 بار گریه ی بابارو دیدم (یه بار اون شب...یه بارم تو جریان کاره بابا جون) ...خیلی ناراحت شدم...صبر کردم که تموم کنه...ولی نخیر تموم شدنی نبود..دیدم صدای پاره کردن کاغذ میاد...فهمیدم که موضوع جدیه...رفتم دیدم بابا داره همه ی عکساشو که تو خونه بود و پاره میکنه...یه عکس که از همه بزرگتر بود گرفته بود دستش داشت پاره میکرد که من از دستش گرفتم....گفت بذار پاره کنم من که تو این خونه به هیچ دردی نمیخورم...دلم براش سوخت...احساس میکرد تو خونه هیچ کس اونو دوست نداره (اعصاباش چند وقته خیلی ضعیف شده...به خاطر یه سری مسایل که خودت در جریانی) ...البته تقصیر خودشم هستاااا...طوری تو خونه رفتار نمیکنه که آدم بخواد حرفای دلش و بهش بگه...دقیقا این حرف و مامانم بهش گفت ولی به شدت بهش برخورد...این بابای من یه اخلاق خاصی داره...مامانم 17 ساله داره باهاش زندگی میکنه ولی کاملا نتونسته بشناستش...نیدونم واالله...خلاصه هیچی دیگه همه بیدار شدن و اعصاب همه ریخته به هم...بیچاره محیا هم فرداش امتحان حرفه و فن داشت و یه واحدش مونده بود....خلاصه بابارو آروم کردیم و باهاش حرفیدیم...از یه طرفم محیا عذاب وجدان گرفته بود که تقصیره منه که بابا اینجوری شده....منم محیارو آروم کردم و تقریبا حل شد....فرداشم بابا باهامون نحرفید...ولی خوشبختانه از پس فرداش همه چی حل شده بود...فقط مشکل سیم کارتامون بود که دست بابا تشریف داشتن............................................................البته بعد 3 روز سیم کارتارو داد به خودمون
این یکیش بوداااا...بقیه ش مونده فعلا...دفعه ی بعد اونارم بهت توضیح میدم..آخه داریم میریم خونه ی مریم اینا...جات خالی دیشب چمدوناشون و باز کردیم...کلا حالی به حولی بود........خوش به حال هادی و مانی و ماها....
سلام
من اومدم ![]()
خوش اومدم
![]()
بابا یه ذره منو تحویل بگیرین آخه
فردا عقده ای میشمااااا
اون موقع س که شماها عذاب وجدان میگیرین
نا سلامتی بعد ۲۷ روز تشریف مبارکمو آوردماااااا ![]()
بابا یه خوش آمد گویی...چیزی بگین داااااااا
یه امتحانایی دادم جاتون خالی
تو این مدت به شدت اتفاقای خفنی افتاده که میام یکی یکی برات توضیح میدم البته خودتم در جریان بودیااااااا...............خلاصه هیچی دیگه الان از امتحان عربی (آخرین امتحانمون بود )اومدم خونه و میخوام برم درست حسابی بخوابم یعنی عقده ی ۲۷ روز و خالی کنم...عصری خاله م اینا از مکه برمیگردن و ما از دست این هادی و مانی راحت میشیم.................واااااااااااااای کلی خوشحالم که امتحانا تموم شد درسته زیاد جالب نبودن ولی مهم اینه که تمومید................
پ.ن: از همه ی بچه هایی که لطف کردن و برام نظر گذاشتن هم به شدت تشکر میکنم و ازشون معذرت میخوام که این چند وقته نتونستم بهشون سر بزنم....حتما جبران میکنم...حتما...
پ.ن: عقده = عغده نیدونم کدومش درسته
الان داشتم باهات حرف میزدم
با دوستات رفتی باشگاه بیلیارد
به دوستات حسودیم میشه
آخه اونا میتونن تورو از نزدیک ببینین
ولی من................
میترسم این حسودی آخر سر کار دسته هر ۲مون بده............
خدااااااااااااااا کی میشه منم با احسان برم بیرون و با هم بگردیم؟!
بهم میگن:ساده نباش دوست نداره
میگن:دست تو دسته غریبه ها میذاره
بهم میگن که:تو منو بازیچه کردی
میگن:یه روزی میری و برنمیگردی
نمیدونن عشقه منی
غرورمو نمی شکنی
آسمونم زمین بیاد
بدون فقط ماله منی
بگو تو هم دوسم داری
مرهم رو زخمام میذاری
نذار از دوریت بمیرم
نگو که:تنهام میذاری
بگو که:سردی با همه
دوسم داری یه عالمه
نذار بگن:بازیچه تم
بذار بگن دوسم داری
"مجید خراطها "
شرمنده من نمیتونم هر روز آپ کنم آخه خودت میدونی داااا موقع امتحانا هست و زیاد نمیتونم بیام نت.....
جمعه صبح قرار بود برم کلاس فیزیک ولی از اونجایی که من همیشه خواب و به درس و کلاس ترجیح میدم گرفتم خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدم نشستم یه فصل فیزیک خوندم و تشریفم و بردم کلاس آقای سپهری...یه کم درس خوندیم و شیطونی کردیم...بعدش برگشتیم خونه و نشستم ناهار خوردم و شروع کردم به درس خوندن...بابا هم تو این وضعیت گیر داده بود که بریم اطراف شهر و بگردیم ولی از اونجایی که من درس داشتم گفتم نمیرم که نمیرم....بابامم گفت باشه الان نمیریم ولی شب تموم کن و بریم بیرون یه کم بگردیم و شام بخوریم و برگردیم...منم که از خدام بود برم بیرون رفتم درسام و خوندم و شبش رفتیم بیرون...از خونه که اومده بودیم بیرون بابا گفت زنگ بزنین ببینین عمو اینا (شوهر خاله م) کجا هستن...زنگ زدم عمو گفت که ما هم مثل شما بیکاریم و داریم خیابونارو با ماشین متر میکنیم....بابا گفت اگه شام میخری برامون بیایم با هم بریم شام (عجب این بابای من زرنگ تشریف داره) ...عمو گفت باشه حالا شما بیاین بیبینیم چیکار میکنیم...قرار شد بریم دکتر نیک...بابا گفت زنگ بزنین مامانی اینا هم بیان ...منم زنگ زدم نسیم گفت که مامانی میگه بیاین خونه ی ما...حاله باباجون خوب نیست (به خاطر مشکلات کاری که چند وقته بابا اینا باهاش درگیرن)...ما هم فوری خودمون و رسوندیم اونجا و به عمو اینا هم زنگ زدیم که بیان اونجا........یه ماجرای خفنی شده بود که اعصاب همه رو ریخته بود به هم...کار به جایی رسیده بود که بابا و مریم که کاملا بی احساسن شروع کردن به گریه کردن(بابا نمیردیم گریه ی بابا رو هم دیدیم)...ماجرا کاملا پلیسی بود...باباجون کم مونده بود سکته کن (وااااااااای خدا نکنه...اون موقع منم میمیرم).....منم که تو اون وضعیت داشتم با جناب عالی حرف میزدم و فهمیدیم که تو اصالتا ترک تشریف داری..............خلاصه قرار شد باباجون و عمو شنبه برن تهران و بابا هم اینجا مراقب کارا باشه........شب ساعت ۱۲ بابا داشت میرفت شام بخره (عجب ما خانواده ی سر خوشی داریماااا)...منم که فیزیک یه فصلم مونده بود...نسیمم امتحان فیزیک داشت...اونم یک و نیم فصلش مونده بود......شام و خوردیم و ساعت ۲ برگشتیم خونه و تا ساعت ۴ بیدار تشریف داشتم و فیزیک میخوندم (دلم برا خودم سوخت...آخیییی)...ساعت ۷ بیدار شدم و مامان برد امتحان...آخه از سرویس جا موندم.......امتحانم و دادم (بد نبود...خوب بود...یعنی قبول میشم) و برگشتم خونه و کلی باهات حرفیدم و میخواستیم بریم خونه ی مامانی اینا که محیا خانم امتحان داشتن و نرفتیم.....بابا شب زنگ زد که من خونه ی مامانی اینا هستم شما هم بیاین...ولی درس محیا خانم تموم نمیشد که..........شب دوباره بابا زنگ زد که میخواد شب و بمونه خونه ی مامانی اینا..........خلاصه داشتیم میخوابیدیم که مامان نمیدونم چش شده بود زد به سیم آخر و گفت:احسان تورو دوست نداره و تو داری منتشو میکشی و عین خرا داری با زور باهاش رابطه برقرار میکنی....خیلی حالش خراب بود البته کاملا درکش میکنماااا آخه هم به فکر باباجون بود همم چند وقته اصلا حالش خوش نیست.......نمیدونستم چی بگم؟!آخه همیشه طرفداریتو میکرد و میگفت دلم برا احسان میسوزه که با تو رابطه داره (پر رو نشیاااااا....شوخی میکرد)...نمیدونم چش شده بود...کاملا هنگ کردم...گوشیمو گرفت و خاموش کرد....به زور گوشیمو ازش گرفتم و گفت تا بهت sms نداده نه بهش sms میدی نه زنگ میزنی........مامانی که همیشه به حرفام گوش میداد و راهنماییم میکرد چرا یهو اینجوری شد؟!چرا یهو همه چیرو به هم زد؟!مامانی که همیشه از تو طرفداری میکرد چرا باید یهو بهم بگه که احسان دوست نداره؟!میدونی شاید به خاطر اینه که تا میاد اتفاقی بیفته بهش میگم منو اذیت نکن من تا یکی ۲ سال بد میرم و تنها میمونینااا...آخه میدونی من به مامان خیلی وابسته م....اونم دقیقا به من وابسته س...وقتی این حرفارو بهش میگم...چشاش پره اشک میشه و به شوخی میگه من تورو به هیچ کس نمیدم....................شاید به خاطر این حرفام بود که یهو قاطی کرد و اینجوری شد......نمیدونم چی بگم..........................زنگ زدم کلی باهات حرفیدم و کلی گریه کردم و آرومم کردی...مرسی عزیزم...شاید باورش برات خیلی سخته ولی وقتی باهات حرف میزنم و صداتو میشنوم همه چی برام حل میشه...نمیدونم این چه حسیه........
چرا همه میگن من خرم؟!
چرا همه فکر میکنن من خنگم؟!
احسان چرااااااااااا؟!
چون یکی رو دوست دارم؟!
بابا یکی نیست به اینا بفهمونه دوست داشتن گناه نیست
چرا باید فکر کنن دوست داشتن به کناره هم بودنه؟!
احسان به خدا خسته شدم
تورو خدا کمک کن
بهشون بفهمون دوسم داری
احسان مرگ من یه کاری بکن
به خدا دیگه تحمل ندارم
احسان آدم تا یه جایی میتونه تحمل کنه
به خدا تحملم حدی داره
میفهمی؟!
احسان به خدا دیگه بریدم
از زندگی
از خودم
از همه چی
تا کی باید به زور بخندم؟!
تا کی باید ناراحتیمو به هیچ کس نشون ندم؟!
احسان تا کی؟!
به خدا ضعیف نیستم
هرکی جای من بود خیلی وقت پیش تحملش تموم شده بود.....................................
اینارو دیشب که قاطی کرده بودم نوشتم......احسان میگی به خدا دوسم داری...میگی وقتی گریه میکنی آرزوی مرگ میکنم (البته خدا نکنه هاااا)...میگی وقتی گریه میکنی میخوام پیشت باشم و اشکاتو با دستام پاک کنم و آرومت کنم............احسان؟!اینارو من میدونم ولی چه جوری به بقیه بفهمونیم؟!میگی من میام اونجا و همه ی سختیات تموم میشه و بهشون میفهمونیم که ما همدیگرو دوست داریم...میگی به اون روزی فکر کن که قراره همدیگرو ببینیم اونوقت همه ی سختیا برات آسون میشن...به خدا احسان به اون روز فکر میکنم که تا الان دیوونه نشدم..........خیلی دوست دارم...خیلییییییییییییییییی...............
فردا امتحان آمار دارم امیدوارم تو این یکی ۲۰ بشم...آخه خیلی آسونه......دعام کن عزیزم...........
۱ فصل از آمارم مونده...میخوام بشینم بخونم و بعدش بریم خونه ی مامانی اینا...آخه باباجون فعلا تهرانه و مامانی اینا تنها هستن.............
فلفل قربونت برم
دیروز صبح رفتم امتحان دین و زندگیم و دادم و برگشتم خونه...بد نبود امتحان یعنی زیادم خوب نبود آخه سواله اولش خیلی خفن بود اکثر بچه ها غلط نوشتیم ولی در کل بد نبود و قابل تحمل بدو خوشبختانه....اومدم خونه و خوابیدم (جات خالی کلی حال داد)....بعد هیچی دیگه بیدار شدم و آماده شدیم و رفتیم خونه ی مریم اینا آخه تولد مانی (پسر خاله م)بود....کلی حال داد...خفن میرقصیدیم جات خالی....با هادی (پسر خاله م) یه بزن و برقصی داشتیم که نگو....رسما قاطی کرده بودیم....در ضمن:
تولد مانی جونم مبارک باشه....ایشاالله ۱۰۰ سال زنده باشه.......
کلی و کلی گازش گرفتم...آخر آخرا دلم براش سوخت...آخه من هی گازش میگرفتم بیچاره اصلا صداش در نمیومد....من قربونش برم......از تو هم که هیچ خبری نبود فقط ۱ بار بهم تک زدی...البته تو هم گناهی نداشتیاااا آخه گوشیت خراب بود (بابا کشتی منو با این گوشیت) و هر وقت هم که گوشیه دوستات گیرت میومد بهم تک میزدی....واااااااای نیدونی چقد خوشحال میشدم...ولی آخرین تکتو که زدی من که برگشتم بهت تک بزنم گوشیت خاموش بود...اعصابم خورد شد....ساناز گفت که من میخوام برم از داروخانه ضد آفتاب بخرم...کی با من میاد؟!منم که همیشه آماده ام برا بیرون رفتن...گفتم:من...بعد محیا گفت منم میام و از اونجایی که هادی آقا سیریش تشریف دارن...ایشونم اومدن....خلاصه رفتیم یه کم ولیعصر و گشتیم و یه چرخی ام تو فروغی زدیم و اومدیم البته یه کمم شیطونی کردیم حرص این ساناز و در آوردیم....بعد هیچی دیگه برگشتیم دوباره خونه ی مریم اینا و باباجون و عمو و بابا تشریف مبارکشون و آوردن و شام میل فرمودیم....البته قبل شام یه نفر مزاحم من میشد و هی smsaye مزخرف میداد و منم از اونجایی که یه کم کنجکاو تشریف دارم بهش sms دادم که:شما؟! گفت:شما به من sms دادین و شما باید خودتون و معرفی کنین.......دیگه اعصابام ریخت به هم و گفتم یا میگی کی هستی یا بد میشه....بابام احساس کرد که من یه کم قاطی هستم...گفت چی شده؟...منم جریان و بهش گفتم و گفت بیار من بهش sms بدم....بعد بابا بهش زنگید و فهمید که ایشون پسر تشریف دارن و به شدت قاطی کرد روم...گفت:مگه بهت نگفتم که به مزاحما جواب نده؟!(البته حقم داره هاااا من زیادی کنجکاو تشریف دارم)سیم کارتتو میدی به من و سیم کارت قبلیتو میدم بهت....منم مثل دخترای حرف گوش کن...گفتم چشم (عجب من شیطون شدماااا)...البته این وسط یه مشکلی هم بود...گوشیه تو خاموش تشریف داشت و من نمیدونستم که چه جوری بهت