تموم شد
اینبار دیگه خیلی جدی
تمومش کردم
دوسم داره
دوسش دارم
ولی احساسم نسبت بهش عوض شده
میخوامش
ولی دیگه همون حس و بهش ندارم
دیشب کلی گریه کردم
ولی برنگشتم
احساس میکنم قلبتو شکستم
احساس میکنم تو شرایط بدی تنهات گذاشتم
خیلی بد رفتی
خیلی آروم
خیلی مظلوم
حقت این نبود
ولـــــــــی ......!!!
دلم خونه
داغونه داغون
ولـــــــــــــــی....!!!
تنها
میخوام تنها باشم
میخوام خودم باشم
پ.ن: دیگه وب نوشته نمیشه! شایدم حذف شه!
پ.ن 2: ممنون که این مدت باهام بودین!
پ.ن 3: دوست دارم ! :|
+ نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 3:54  توسط _ روانــــــی _
|
عوض شدم
بزرگ شدم
دارم منطقی تصمیم میگیرم
یکی دیگه وارده زندگیم شده بود
خودمو زده بودم به خواب
اگه بیدارم نکرده بودی
تو رو ازم گرفته بود
من تو رو دارم
من تنها نیستم
من تو رو با کل دنیا عوض نمیکنم
دیشب با تمامه وجود حس کردم که دوسم داری
نمیخواستی رابطه cut شه در حالی که بهت خیانت کرده بودم
خوشحالم که دارمت
خوشحالم که با موضوع یه صورت منطقی برخورد کردی
برام سخت بود پا رو دلم بذارم و ولت کنم
ولی تصمیمم همین بود
تصمیم 100% منطقی میخواستم بگیرم
احساس و به کل گذاشته بودم کنار
دیشب که باهات حرفیدم
نظرم عوض شد
مهم نیست که بهت برسم یا نه
مهم اینه که الان باهاتم :|
دیشب کلی حرف زدی
ولی یه حرفت بدجوری آتیشم زد >>
بهت گفتم هر وقت دلت تنگ شد خبرم کن منتظرتم
گفتی نه (..) تو دیگه مثله قدیما منتظرم نیستی :|
آتیش گرفتم وقتی این حرف و شنیدم
برام گرون تموم شد این حرفت
بهت اثبات میکنم که مثله گذشته ها منتظرتم :|
دوست دارم و مطمئنم دوسم داری :)
پ.ن: من با تو خوشبختم
پ.ن 2: دوست دارم :)
+ نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت 10:27  توسط _ روانــــــی _
|
توی دو راهی گیر کردم :|
نمیتونم تصمیم بگیرم :|
دعا کنین همه چی خوب پیش بره :|
پ.ن: ماه محرم و دوس دارم...بهم آرامش میده :|
پ.ن 2: یعنی اینقد دوسم داری که ارزش داشته باشه به خاطرت از خیلی چیزام یگذرم؟! :( :|
+ نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 16:44  توسط _ روانــــــی _
|
جدیدا حسه نوشتن ندارم :|
همه چی خوبه و آروم
دعوا میشه یعضی وقتا ولی دیگه عادی شده برامون :)
پ.ن : روز دانشجو رو بهتون تبریک میگم :)
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت 0:44  توسط _ روانــــــی _
|
اجازه دادی حرف بزنم
و
اجازه دادم که حرف بزنی
و این باعث شد هر دو آروم شیم
دیشب شب آرومی بود :)
چسبید کلی
پ.ن: دلم هوای درس خوندن کرده :| نظرتون چیه؟!
پ.ن 2: خوبه که دوسم داری و دوست دارم و هر روز بیشتر از دیروز بهمون ثابت میشه :)
پ.ن 3: آروم بودن هم عجب عالمی داره :)
+ نوشته شده در شنبه 6 آذر1389ساعت 11:31  توسط _ روانــــــی _
|
بغض داشت خفه م میکرد
حرصم گرفته بود
sms مینوشتم و پاک میکردم
هی شماره شو میگرفتم تا یه کم فحشش بدم
پشیمون میشدم و end call میزدم
رفتم تو اتاق
همه جا تاریک بود
تاریکه تاریک
بغض خفه م میکرد
نمیتونستم گریه کنم
دست و پام میلرزید
نفس نفس میزدم
رنگم سفیده سفید شده بود
که یهو چشمم خورد به موکت بر روی میزم
کنترلم دسته خودم نبود
ورداشتمش
نزدیکه دستم بردم تا خودم و خلاص کنم
دفعه اول ترسیدم
چشامو بستم
دفعه ی دوم
دفعه ی سوم
دفعه س چهارم
چند تا خط رو دستم انداختم
کلی خون اومد
ولی نتونستم
جراتشو نداشتم
جراته زدن رگه دستم و نداشتم
دستم داشت میسوخت
ولی لذت بخش بود
عینه دیوونه ها به دستم نگا میکردم و اشک میریختم و میخندیدم
1
2
3
4
5 تا خط رو دستم بود
تنها بودم
می ترسیدم
ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم
نفس نفس میزدم
تا اینکه ..........
.
.
.
الان زنده م :|
پ.ن: میدونم به خاطره این کارم از دستم ناراحتی و قراره حالم و بگیری ولی....
پ.ن 2: اون لحظه قیافه م دیدنی بود :))
پ.ن 3: دیوونتم و دیوونمی ولی روزگار حسوده و نمیذاره ما آروم باشیم :|
پ.ن 4: با اینکه فقط 2 ساعت از نزدیک دیدمت ولی بعضی وقتا دلم بدجوری برات تنگ میشه :|
پ.ن 5: ممنونم که دیشب آرومم کردی :)
+ نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت 10:31  توسط _ روانــــــی _
|
از هیچ نظر ارضام نمیکنی :|
نمیدونم چرا دوست دارم :-/
پ.ن: شاید هنوز دوسم داری :|
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 14:29  توسط _ روانــــــی _
|
من: تا وقتی آدم شی . تا وقتی که نسبت به من و آینده ت احساسه مسئولیت کنی ارتباط قطع.
تو: باشه مواظب خودت باش. بای
شب ساعت 12>>
تو: دلم تنگید
من: خوب؟
تو: خوب دلم تنگید
من: خوب هرچی تو دلته بگو
تو: دوست دارم
من: منم. باهات بد حرف زدم به دل نگیر :| همش به خاطره خودت بود. فوقش 10 سال دیگه به هم میرسیم
تو: بد بینیااااا. تو ماله منی
پ.ن: آرزو به دل موندم یه بار یتونیم این قطع ارتباط و تحمل کنیم :D
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 14:35  توسط _ روانــــــی _
|
آخه خر جون
آخه کودن جون
وقتی میبینی طرفت نفهمه چرا اینارو بهش میگی؟!
حالم داره ازت به هم میخوره
دیگه حوصله تو ندارم
وحش بازیات دیگه اعصابمو به هم ریخته
آخه آشغال وقتی میبینی حرفات تاثیری نداره چرا الکی زر میزنی
اون نفهمه
هیشکی درس نمیخونه جز اون
هیشکی دانشگاه سراسری نمیره جز اون
عزیز برو یکی دیگه رو خر کن
ما خودمون زغال فروشیم!!!
پ.ن: اعصابم در حد مرگ خورده !!!
+ نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 12:56  توسط _ روانــــــی _
|
+ نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 10:43  توسط _ روانــــــی _
|
از اینکه بی توجهی نسبت به آینده
از اینکه اصلا به فکره کار نیستی
از اینکه اینقد راحت طلبی
ناراحتم
اون روز با یه پسری که هم سن تو بود داشتم حرف میزدم
هم درس میخونه (ارشد)
هم زبان تدریس میکنه
همم شرکت زده با یکی از دوستاش
ولی شما چی؟!
تمومه فکر و ذکرت شده دانشگاه :|
پ.ن: هر چه دیرتر کار پیدا کنی به ضرر هر دومونه !!!
پ.ن 2: یه کم به آینده فک کنی بد نیس !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت 11:16  توسط _ روانــــــی _
"من همیشه باهاتم
من هیچ وقت پشتت و خالی نمیکنم
و ..... "
وقتی اینارو بهم میگی خنده م میگیره
کو پس؟!
کجایی؟!
چرا احساسه تنهای میکنم؟!
چرا حس میکنم کسی رو ندارم ؟!
پ.ن: دلم از عالم و آدم گرفته :|
+ نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 14:38  توسط _ روانــــــی _
|
دیروز مامانم و بردن عمل
برا ما فیلم بازی کردن و به اسمه رفتن به تهران از خونه اومدن بیرون
بابام نمیخواس ما بفهمیم و ناراحت شیم
یعنی ناراحتیه ما براش مهمه ؟!
عینه خودم زیر پوستی عمل میکنه (به قول خودت)
خواهرم گریه کرد وقتی مامان و دید
ولی من نه
مثله همیشه ریختم تو خودم و
مثله همیشه با کارام سعی کردم بخندونمش تا دیگه گریه نکنه
و مثله همیشه شدم >> (..)ی سنگ دل و (..)ی بی احساس
پ.ن: عمل خوب بود خدا رو شکر حالش خوبه
پ.ن 2: لباسای دروازه بانیم بالاخره اومد (هاکی)!!!
پ.ن 3: زیاد از هم خبر نمیگیریم !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 10:48  توسط _ روانــــــی _
|
احساسه بدی دارم
میگی دیدت نسیت به من منفیه
نمیدونم چمه :|
دلم میخواد باهام حرف بزنی
آرومم کنی
بگی که هنوز باهامی
....
زیادی غیرتیم
ولی دیگه به روت نمیارم
دیگه بهت گیر نمیدم
خودم تنهایی دارم حرص میخورم
1 هفته ی بدجوری معده دردم :|
منم میخوام مثله بقیه زندگی کنم
منم میخوام وقتی احساسه تنهایی میکنم پیشم باشی و آرومم کنی
منم میخوام .... !!!
آخه تا کی دوری؟! :(
پ.ن: دلم برات تنگه :|
پ.ن 2: نمیخوام تنهام بذاری :|
پ.ن 3: اینروزا با آهنگ "چیزی شده 2Afm " حال میکنم :|
+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 11:34  توسط _ روانــــــی _
|
" گاهی به عقلت شک میکنم
و به خودم بیشتر
که چرا فقط گاهی به عقلت شک میکنم؟! :| "
پ.ن: دیگه حسه نوشتن ندارم
پ.ن 2: مامانم قراره بره عمل :( نگرانشم :| :(
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 12:39  توسط _ روانــــــی _
|
کارم اشتباه بودم خودم میدونم
ولی درکم کن
فقط یه کوچولو
بابای مـــــــــــــــــــن ....... :| نمیخوام چیزی بگم
نمیخوام ناشکری کنم
نمیخوام زحمتاش و نادیده بگیرم ولـــــی :|
خسته ام بود جور
از لحاظ روحی تو بدترین شرایط ممکنم
درکم کـــــــن :|
پ.ن: مسموم شدی. نگرانتم :|
پ.ن ۲: هر شبم شده اشک و گریه و بغض :(
پ.ن ۳: دیشب با حرفات آرومم کردی بدجور :|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت 0:22  توسط _ روانــــــی _
|
"آنقدر ها عوض شده ای که جای خالیت در زندگی ام
با حضور خودت هم پر نخواهد شد !!! "
پ.ن: دیشب کلی با هم حرفیدیم
پ.ن ۲: نمیدونم درکت کنم یا ......!!!
پ.ن ۳: کاش به جای بغض میتونستم اشک بریزم :|
+ نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 2:41  توسط _ روانــــــی _
|
دلم بدجوری گرفته
در حد مرگ
از صبح همش دارم اشک میریزم :|
باهات چت کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم که حالم خرابه
نیاز دارم بهت ولی ..... !!!
پ.ن: چند تا شرط گذاشتم واسه ادامه ی رابطه !!! قبول کردی همه رو :|
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 23:6  توسط _ روانــــــی _
|
چند روزه پشته سر هم یه خبرایی میشنوم که حالم از این دنیا به هم میخوره
فعلا تو شُکم
نمیتونم هضمشون کنم
۲ روزی میشه که ارتباط قطعه
شاید دلم برات تنگ شده (!)
ولی اینجوری اعصابم راحتتره :|
پ.ن: سرم زیادی شلوغه این روزا
پ.ن ۲: "نباش یا هستی مثله آدم باش!!!"
پ.ن ۳: هنوزم که هنوزه نتونستم کاره اون شبتو فراموش کنم
پ.ن ۴: برگردی برمیگردم ولی یه جوره کاملا متفاوت :|
+ نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 10:11  توسط _ روانــــــی _
|
کار پریشب خودت و توجیه های مسخره ی دیشب خودت باعث شد که بهت شک کنم !!!
حسه بدیه اینکه به طرفت شک داشته باشی !!!
پ.ن: بعضی وقتا از اینکه زیادی بهت اعتماد کردم میترسم :|
پ.ن ۲: ازت خواستم یه چند روزی تنها باشم :|
+ نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت 9:29  توسط _ روانــــــی _
|
" آرام تر سکوت کن
صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد :| "
پ.ن: حرفی نیس واسه گفتن :|
پ.ن ۲: سرما خوردم بدجور :((
پ.ن ۳: امروز برای اولین بار کفشه پاشنه بلند پوشیدم :)) ولی پدرم در اومدااااا :D
+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 0:38  توسط _ روانــــــی _
|
برگشتم
اولین مسافرتی بود که ۳ نفره رفته بودیم (منو مامان و خواهرم )
خوش گذشت
۲ تا از تیما رو بردیم و یکی و مساوی کردیم >D:<
به عبارتی به مرحله ی بعدی صعود کردیم :)
پ.ن: مردم از بس از خودم تعریف کردم :D
پ.ن ۳: رابطه داریم ولی به طرز وحشتناکی :| :(
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت 11:37  توسط _ روانــــــی _
|
اصفهانیم
منتظریم تا مربی زنگ بزنه و قرار بذاریم بریم مسابقه :-S
دعا کنین که تیممون ببره :|
پ.ن: با اومدن من به اصفهان فاصله مون نزدیکتر شده :D
پ.ن 2: دیگه حرفی نیس :|
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 8:39  توسط _ روانــــــی _
|
این روزا سرم خیلی شلوغه
کلاس هاکی میرم
کلاسای مربی گری اسکیت میرم
کلاس رانندگی میرم
دانشگاهم که جای خود داره :(
پ.ن: هدف از نوشتن این پست بالا بردن اعتماد به نفس بود و همچنین خودی نشان دادن !!! :D
پ.ن ۲: داریم میریم اصفهان واسه مسابقات هاکی :)
پ.ن ۳: رابطه کاملا عادیه :|
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 9:7  توسط _ روانــــــی _
|
جدیدا حرفی واسه نوشتن پیدا نمیکنم :|
پ.ن: کلاسام شروع شدن :D دانشجو شدیم دیگه :D
پ.ن ۲: رابطه داریم بد نیس خوبه :)
پ.ن ۳: دلم واسه یکی تنگ شده نمیدونم کی :|
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 11:19  توسط _ روانــــــی _
|
جدیدا فهمیدم که
اونی که خــــــود خواهــــه مــــــن نیستم تویـــــــی !!(!)
پ.ن: منتظرم بیای و کارتو توضیح بدی :-؟
پ.ن ۲: نسیم جون آدرسه وبتو گم کردم اومدی برام بذار :(
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 13:9  توسط _ روانــــــی _
|
بعضی وقتا که قاطی میکنم
کنترلم از دستم میره :|
گوشیمو از دیشب خاموش کردم
فعلا هم قصد روشن کردن ندارم
پ.ن: حالم از اینکه شب میری پیشه دوستات به هم میخوره :|
پ.ن ۲: دیشب گریه کردی...دلم سوخت..ولی کاش نمی سوخت :|
+ نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 10:5  توسط _ روانــــــی _
|
وقتــــی میخندی
وقتــــــی میخندونی
وقتـــــــــی خوشحالی
همـــــه هستن
ولـــــــــــــــــــی
وقتـــــی ناراحتی
وقتــــــــــی غصه داری
وقتــــــــــی کمک میخوای
کســــــــــــــــی نیس ....!!!
قانونه زندگی همینه :|
پ.ن: دلم واسه روزای عاشقونمون تنگ شده :(
پ.ن ۲: من بداخلاق تو بد اخلاق... چه شــــــــــــــــود؟! :|
+ نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 11:29  توسط _ روانــــــی _
|
۱۸ شهــــریور
تولـــــده ۲۳ سالگــــیت مبــــــــــــارک !!!
پ.ن: دیشب از سفر برگشتی!!!
پ.ن ۲: رابطه کاملا عالیه نه خوب نه بد!!!
پ.ن ۳: نتایج کنکور اعلام شد >>
مهندسی مواد (متالوژی صنعتی)!!! :(
پ.ن ۴: خوشحالم !!!
+ نوشته شده در جمعه 19 شهریور1389ساعت 12:30  توسط _ روانــــــی _
|
" در حاله حاضر تماس با مشترکه مورد نظر امکان پذیر نمی باشد!!! "
حالم از این جمله ی لعنتی به هم میخوره :-&
کجایی؟!
چی کتر میکنی؟!
خوش میگذره بهت؟!
پ.ن: دلم بدجوری ازت گرفته :(
پ.ن ۲: نگرانتم :|
+ نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 14:52  توسط _ روانــــــی _
|