تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ...::دیروز و دیشب::...
 

دیروز صبح رفتم امتحان دین و زندگیم و دادم و برگشتم خونه...بد نبود امتحان یعنی زیادم خوب نبود آخه سواله اولش خیلی خفن بود اکثر بچه ها غلط نوشتیم ولی در کل بد نبود و قابل تحمل بدو خوشبختانه....اومدم خونه و خوابیدم (جات خالی کلی حال داد)....بعد هیچی دیگه بیدار شدم و آماده شدیم و رفتیم خونه ی مریم اینا آخه تولد مانی (پسر خاله م)بود....کلی حال داد...خفن میرقصیدیم جات خالی....با هادی (پسر خاله م) یه بزن و برقصی داشتیم که نگو....رسما قاطی کرده بودیم....در ضمن:

تولد مانی جونم مبارک باشه....ایشاالله ۱۰۰ سال زنده باشه.......

کلی و کلی گازش گرفتم...آخر آخرا دلم براش سوخت...آخه من هی گازش میگرفتم بیچاره اصلا صداش در نمیومد....من قربونش برم......از تو هم که هیچ خبری نبود فقط ۱ بار بهم تک زدی...البته تو هم گناهی نداشتیاااا آخه گوشیت خراب بود (بابا کشتی منو با این گوشیت) و هر وقت هم که گوشیه دوستات گیرت میومد بهم تک میزدی....واااااااای نیدونی چقد خوشحال میشدم...ولی آخرین تکتو که زدی من که برگشتم بهت تک بزنم گوشیت خاموش بود...اعصابم خورد شد....ساناز گفت که من میخوام برم از داروخانه ضد آفتاب بخرم...کی با من میاد؟!منم که همیشه آماده ام برا بیرون رفتن...گفتم:من...بعد محیا گفت منم میام و از اونجایی که هادی آقا سیریش تشریف دارن...ایشونم اومدن....خلاصه رفتیم یه کم ولیعصر و گشتیم و یه چرخی ام تو فروغی زدیم و اومدیم البته یه کمم شیطونی کردیم حرص این ساناز و در آوردیم....بعد هیچی دیگه برگشتیم دوباره خونه ی مریم اینا و باباجون و عمو و بابا تشریف مبارکشون و آوردن و شام میل فرمودیم....البته قبل شام یه نفر مزاحم من میشد و هی smsaye مزخرف میداد و منم از اونجایی که یه کم کنجکاو تشریف دارم بهش sms دادم که:شما؟! گفت:شما به من sms دادین و شما باید خودتون و معرفی کنین.......دیگه اعصابام ریخت به هم و گفتم یا میگی کی هستی یا بد میشه....بابام احساس کرد که من یه کم قاطی هستم...گفت چی شده؟...منم جریان و بهش گفتم و گفت بیار من بهش sms بدم....بعد بابا بهش زنگید و فهمید که ایشون پسر تشریف دارن و به شدت قاطی کرد روم...گفت:مگه بهت نگفتم که به مزاحما جواب نده؟!(البته حقم داره هاااا من زیادی کنجکاو تشریف دارم)سیم کارتتو میدی به من و سیم کارت قبلیتو میدم بهت....منم مثل دخترای حرف گوش کن...گفتم چشم (عجب من شیطون شدماااا)...البته این وسط یه مشکلی هم بود...گوشیه تو خاموش تشریف داشت و من نمیدونستم که چه جوری بهت بگم که دیگه به اون شماره ی من زنگ نزنی و sms ندی...کلی با خودم کلنجار رفتم که یهو یه چیزی جرقه زد و گفت پاشو برو به امیر (دوستت) sms بده....به اون sms دادم که به احسان بگو تا من بهش تک نزدم نه به این شماره تک بزنه نه sms بده...اونم بعد ۱۵ مین بهم sms داد که گفتم بهش....من به شدت اعصابم خورد شد که چرا تو نباید گوشیتو روشن کنی وقتی فهمیدی موضوع اینقد جدیه؟!کلی قاطی کردم و ۱۰۰۰ تا فکر و خیال اومد تو این کلم...دیشب که حالم خراب بود این متن و نوشتم...بخونش حال کن که چقد تحویلت گرفتم:

این بود؟!

این بود جوابه اون همه محبت؟!


حالا دیگه کار به جایی رسیده که موبایلتو رو من خاموش میکنی؟!

منو مسخره کردی یا خودتو؟!

دروغم که تازگیا میگی (اینو قاطی کرده بودم گفتماااا و از روی اون فکر و خیالام)!!!

به به چشمم روشن!!!

اینجوری میخواستی تا آخرش باهام باشی؟!

آره احسان؟!

د یه چیزی بگو!!!

چی شده؟!!

حرف حسابت چیه؟!

ها؟!

حرف بزن دیگه...

بگو چیکار کردم؟!

بگو چه بدی در حقت کردم که اینجوری جوابم و میدی؟!

ها؟!

گناهم چی بود؟!

دوست داشتن تو؟!

آره احسان؟!

این بود؟!

چون دوست داشتم

چون عاشقت بودم

باید اینجوری جواب پس بدم؟!

آره؟!

باشه هر چی تو بگی

خفه میشم

حرف نمیزنم

هر غلطی که دلت میخواد بکن

فقط دیگه اسم منو به زبونت نیار

.............................................................

عجب من زود قاطی میکنمااااااا....شرمنده ام به خدا ولی دیشب اصلا حالم دست خودم نبود شاید تو هم جای من بودی همچین میکردی....تا صبح که نتونستم بخوابم و هی بهت زنگ زدم ولی یا erorr میداد یا خاموش تشریف داشت..............صبح رفتیم با سمیرا و مهسا کلاس و موقع برگشتن بهت تک زدم دیدم گوشیت روشنه....فوری بهت sms دادم که گوشیتو چند مین خاموش نکن کارت دارم...آخه زیبا خانم همراه ما بود نمیتونستم بهت زنگ بزنم....بعد که زیبا خانم تشریفشون و بردن بهت زنگ زدم و توضیح دادی که چه اتفاقایی افتاده بود و کلی آروم شدم و از کارام پشیمون شدم....این مامانم که ول کن نبود هی میگفت:دیدی من گفتم؟!دیدی الکی دیشب اعصابتو خورد میکردی؟!اینجور چیزا دیگه...

بعد اومدیم خونه و رفتم فیزیک خوندم و اومدم پایین و دیدم امیر آقا بهم sms دادن و یه مشت چرت و پرت نوشتن و تو هم بهم تک زدی که بهت زنگ بزنم...زنگ زدم بهت و کلا قاطی بودی...گفتی که:اینا عواقب کاره خودته...دیگه به امیر sms نده...منم که یه کم پر رو تشریف دارم گفتم:اتفاقا قراره بازم بهش sms بدم....اینو که گفتم عصبانی شدی و گفتی:گفتم دیگه تکرار نشه....منم که ترس و لرز تمومه وجودم و فرا گرفت گفتم:بابا چشم تو به اعصابت مسلط باش و قاطی نکن.....در ضمن صبح تو به اون یکی سیم کارتم تک زنگ زده بودی و از اونجایی که سیم کارت دسته بابام بود بهت زنگ زده بود ولی خوشبختانه عقل جناب عالی کار کرده بود و جواب نداده بودی...ایول به این مخی که تو داری.......هیچی دیگه امروز نه گذاشتم بخوابی نه گذاشتم بری حموم...عجب حال میده هاااا اینجوری مزاحم یکی بشی.......کلی با هم حرفیدیم و دلم برا صدات یه ذره شده بود........امیر زنگ زد که بری خونشون و با هم درس بخونین..............ایشاالله موفق بشی عزیزم.....

اینم از دیشب و امروز

پس فردا هم امتحان فیزیک دارم و فعلا ۲ فصل خوندم (از ۶ فصل)....فردا هم از ساعت ۸ صبح کلاس دارم تا ساعت ۲ ظهر.....................دعا کن که بتونم فیزیک و تا پس فردا تموم کنم...........مرسی گلم

دوست دارم خیلیییییییییییییییییی.........

زیادی حرفید شرمنده

فلفل

بابای قربونت برم.................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:23 توسط ... |