تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ...::جمعه و شنبه و یکشنبه::...
 

شرمنده من نمیتونم هر روز آپ کنم آخه خودت میدونی داااا موقع امتحانا هست و زیاد نمیتونم بیام نت.....

جمعه صبح قرار بود برم کلاس فیزیک ولی از اونجایی که من همیشه خواب و به درس و کلاس ترجیح میدم گرفتم خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدم نشستم یه فصل فیزیک خوندم و تشریفم و بردم کلاس آقای سپهری...یه کم درس خوندیم و شیطونی کردیم...بعدش برگشتیم خونه و نشستم ناهار خوردم و شروع کردم به درس خوندن...بابا هم تو این وضعیت گیر داده بود که بریم اطراف شهر و بگردیم ولی از اونجایی که من درس داشتم گفتم نمیرم که نمیرم....بابامم گفت باشه الان نمیریم ولی شب تموم کن و بریم بیرون یه کم بگردیم و شام بخوریم و برگردیم...منم که از خدام بود برم بیرون رفتم درسام و خوندم و شبش رفتیم بیرون...از خونه که اومده بودیم بیرون بابا گفت زنگ بزنین ببینین عمو اینا (شوهر خاله م) کجا هستن...زنگ زدم عمو گفت که ما هم مثل شما بیکاریم و داریم خیابونارو با ماشین متر میکنیم....بابا گفت اگه شام میخری برامون بیایم با هم بریم شام (عجب این بابای من زرنگ تشریف داره) ...عمو گفت باشه حالا شما بیاین بیبینیم چیکار میکنیم...قرار شد بریم دکتر نیک...بابا گفت زنگ بزنین مامانی اینا هم بیان ...منم زنگ زدم نسیم گفت که مامانی میگه بیاین خونه ی ما...حاله باباجون خوب نیست (به خاطر مشکلات کاری که چند وقته بابا اینا باهاش درگیرن)...ما هم فوری خودمون و رسوندیم اونجا و به عمو اینا هم زنگ زدیم که بیان اونجا........یه ماجرای خفنی شده بود که اعصاب همه رو ریخته بود به هم...کار به جایی رسیده بود که بابا و مریم که کاملا بی احساسن شروع کردن به گریه کردن(بابا نمیردیم گریه ی بابا رو هم دیدیم)...ماجرا کاملا پلیسی بود...باباجون کم مونده بود سکته کن (وااااااااای خدا نکنه...اون موقع منم میمیرم).....منم که تو اون وضعیت داشتم با جناب عالی حرف میزدم و فهمیدیم که تو اصالتا ترک تشریف داری..............خلاصه قرار شد باباجون و عمو شنبه برن تهران و بابا هم اینجا مراقب کارا باشه........شب ساعت ۱۲ بابا داشت میرفت شام بخره (عجب ما خانواده ی سر خوشی داریماااا)...منم که فیزیک یه فصلم مونده بود...نسیمم امتحان فیزیک داشت...اونم یک و نیم فصلش مونده بود......شام و خوردیم و ساعت ۲ برگشتیم خونه و تا ساعت ۴ بیدار تشریف داشتم و فیزیک میخوندم (دلم برا خودم سوخت...آخیییی)...ساعت ۷ بیدار شدم و مامان برد امتحان...آخه از سرویس جا موندم.......امتحانم و دادم (بد نبود...خوب بود...یعنی قبول میشم) و برگشتم خونه و کلی باهات حرفیدم و میخواستیم بریم خونه ی مامانی اینا که محیا خانم امتحان داشتن و نرفتیم.....بابا شب زنگ زد که من خونه ی مامانی اینا هستم شما هم بیاین...ولی درس محیا خانم تموم نمیشد که..........شب دوباره بابا زنگ زد که میخواد شب و بمونه خونه ی مامانی اینا..........خلاصه داشتیم میخوابیدیم که مامان نمیدونم چش شده بود زد به سیم آخر و گفت:احسان تورو دوست نداره و تو داری منتشو میکشی و عین خرا داری با زور باهاش رابطه برقرار میکنی....خیلی حالش خراب بود البته کاملا درکش میکنماااا آخه هم به فکر باباجون بود همم چند وقته اصلا حالش خوش نیست.......نمیدونستم چی بگم؟!آخه همیشه طرفداریتو میکرد و میگفت دلم برا احسان میسوزه که با تو رابطه داره (پر رو نشیاااااا....شوخی میکرد)...نمیدونم چش شده بود...کاملا هنگ کردم...گوشیمو گرفت و خاموش کرد....به زور گوشیمو ازش گرفتم و گفت تا بهت sms نداده نه بهش sms میدی نه زنگ میزنی........مامانی که همیشه به حرفام گوش میداد و راهنماییم میکرد چرا یهو اینجوری شد؟!چرا یهو همه چیرو به هم زد؟!مامانی که همیشه از تو طرفداری میکرد چرا باید یهو بهم بگه که احسان دوست نداره؟!میدونی شاید به خاطر اینه که تا میاد اتفاقی بیفته بهش میگم منو اذیت نکن من تا یکی ۲ سال بد میرم و تنها میمونینااا...آخه میدونی من به مامان خیلی وابسته م....اونم دقیقا به من وابسته س...وقتی این حرفارو بهش میگم...چشاش پره اشک میشه و به شوخی میگه من تورو به هیچ کس نمیدم....................شاید به خاطر این حرفام بود که یهو قاطی کرد و اینجوری شد......نمیدونم چی بگم..........................زنگ زدم کلی باهات حرفیدم و کلی گریه کردم و آرومم کردی...مرسی عزیزم...شاید باورش برات خیلی سخته ولی وقتی باهات حرف میزنم و صداتو میشنوم همه چی برام حل میشه...نمیدونم این چه حسیه........

چرا همه میگن من خرم؟!

چرا همه فکر میکنن من خنگم؟!

احسان چرااااااااااا؟!

چون یکی رو دوست دارم؟!

بابا یکی نیست به اینا بفهمونه دوست داشتن گناه نیست

چرا باید فکر کنن دوست داشتن به کناره هم بودنه؟!

احسان به خدا خسته شدم

تورو خدا کمک کن

بهشون بفهمون دوسم داری

احسان مرگ من یه کاری بکن

به خدا دیگه تحمل ندارم

احسان آدم تا یه جایی میتونه تحمل کنه

به خدا تحملم حدی داره

میفهمی؟!

احسان به خدا دیگه بریدم

از زندگی

از خودم

از همه چی

تا کی باید به زور بخندم؟!

تا کی باید ناراحتیمو به هیچ کس نشون ندم؟!

احسان تا کی؟!

به خدا ضعیف نیستم

هرکی جای من بود خیلی وقت پیش تحملش تموم شده بود.....................................

اینارو دیشب که قاطی کرده بودم نوشتم......احسان میگی به خدا دوسم داری...میگی وقتی گریه میکنی آرزوی مرگ میکنم (البته خدا نکنه هاااا)...میگی وقتی گریه میکنی میخوام پیشت باشم و اشکاتو با دستام پاک کنم و آرومت کنم............احسان؟!اینارو من میدونم ولی چه جوری به بقیه بفهمونیم؟!میگی من میام اونجا و همه ی سختیات تموم میشه و بهشون میفهمونیم که ما همدیگرو دوست داریم...میگی به اون روزی فکر کن که قراره همدیگرو ببینیم اونوقت همه ی سختیا برات آسون میشن...به خدا احسان به اون روز فکر میکنم که تا الان دیوونه نشدم..........خیلی دوست دارم...خیلییییییییییییییییی...............

فردا امتحان آمار دارم امیدوارم تو این یکی ۲۰ بشم...آخه خیلی آسونه......دعام کن عزیزم...........

۱ فصل از آمارم مونده...میخوام بشینم بخونم و بعدش بریم خونه ی مامانی اینا...آخه باباجون فعلا تهرانه و مامانی اینا تنها هستن.............

فلفل قربونت برم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:39 توسط ... |