سلام
خوبی ایشاالله؟!
اومدم یکی از این ماجراهای خفنی که طی ۲۷ روز اتفاق افتاده رو بهت بگم (این خبر بدیه هاااا):
۱۱/۳/۸۷ بود که شب بابا اومد خونه...من تو اتاقم بودم و در و هم بسته بودم و مثلا خواب بودم...بابا اومد با هم شام خوردن و محیا رفت بخوابه...بابا رفت تو اتاق محیا...محیا داشت تو NOTE موبایلش خاطراتشو مینوشت (هر روز مینویسه)...بابا که رفت اتاقش موبایلش و فوری گذاشت زیر لحافش...از بدشانسیه محیا دستش گیر کرد به شارژر و گوشی افتاد زمین..بابا بهش مشکوک شد که چرا موبایلشو گذاشته زیر لحافش...گوشیشو گرفت برد آشپزخونه و به مامان گفت گوشی رو بیار تو اتاق...بعد محیا هی التماس میکرد که بابا نخونین..........مامان هم با محیا هم کاری کرد و گفت بیا فوری DELETESHUN کن...بیچاره محیا...دلم براش سوخت...منم که تو اتاق بودم و صدا داشتم ولی متاسفانه تصویر نداشتم...تا حالا بابارو اینقد خشن ندیده بودم...آخه فهمیده بود که مامان با محیا همکاری کرده به شدت ناراحت شده بود که چرا کارامون و از بابا پنهون میکنیم...بابا به مامان گفت که سیم کارتامون و ازمون بگیره...بعد هیچی دیگه همشون شب و خوابیدن...ساعت 3 نصف شب بود که من دیدم بابا داره گریه میکنه...تا حالا تو عمرم 2 بار گریه ی بابارو دیدم (یه بار اون شب...یه بارم تو جریان کاره بابا جون) ...خیلی ناراحت شدم...صبر کردم که تموم کنه...ولی نخیر تموم شدنی نبود..دیدم صدای پاره کردن کاغذ میاد...فهمیدم که موضوع جدیه...رفتم دیدم بابا داره همه ی عکساشو که تو خونه بود و پاره میکنه...یه عکس که از همه بزرگتر بود گرفته بود دستش داشت پاره میکرد که من از دستش گرفتم....گفت بذار پاره کنم من که تو این خونه به هیچ دردی نمیخورم...دلم براش سوخت...احساس میکرد تو خونه هیچ کس اونو دوست نداره (اعصاباش چند وقته خیلی ضعیف شده...به خاطر یه سری مسایل که خودت در جریانی) ...البته تقصیر خودشم هستاااا...طوری تو خونه رفتار نمیکنه که آدم بخواد حرفای دلش و بهش بگه...دقیقا این حرف و مامانم بهش گفت ولی به شدت بهش برخورد...این بابای من یه اخلاق خاصی داره...مامانم 17 ساله داره باهاش زندگی میکنه ولی کاملا نتونسته بشناستش...نیدونم واالله...خلاصه هیچی دیگه همه بیدار شدن و اعصاب همه ریخته به هم...بیچاره محیا هم فرداش امتحان حرفه و فن داشت و یه واحدش مونده بود....خلاصه بابارو آروم کردیم و باهاش حرفیدیم...از یه طرفم محیا عذاب وجدان گرفته بود که تقصیره منه که بابا اینجوری شده....منم محیارو آروم کردم و تقریبا حل شد....فرداشم بابا باهامون نحرفید...ولی خوشبختانه از پس فرداش همه چی حل شده بود...فقط مشکل سیم کارتامون بود که دست بابا تشریف داشتن............................................................البته بعد 3 روز سیم کارتارو داد به خودمون
این یکیش بوداااا...بقیه ش مونده فعلا...دفعه ی بعد اونارم بهت توضیح میدم..آخه داریم میریم خونه ی مریم اینا...جات خالی دیشب چمدوناشون و باز کردیم...کلا حالی به حولی بود........خوش به حال هادی و مانی و ماها....

