تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ..::یکی دیگه::...
 

چند وقت پیش بود که:اومدیم خونه و دیدیم که قبض تلفن رو میزه...بر داشتم دیدم ۴۸۰ تومان برامون قبض تلفن اومده...بابا شب زنگ زد و گفت که قبض و دیدین دیگه؟!...گفتم بله...البته اصلا به روش نیاوردااااا...کاملا با شوخی و خنده هی بهمون غیر مستقیم گیر میداد....شب اومد خونه و شام خوردیم و خوابیدیم...صبح مامان هادی و مانی رو برد خونه ی مامانی اینا تا ما بشینیم درس بخونیم...عصر بود که بابا اومد خونه و گفت:شما میدونین چقدر با تلفن حرف زدین؟!اگه نمیدونین میخوام پرینت تلفن و در بیارم...آخه ۴۸۰ تومان چه خبره؟!منم برا اینکه از خودمون دفاع کنم گفتم:پول اینترنته...بابا گفت که:نه پرسیدم گفتن که پول اینترنت ۵۰ تومانه بقیه ش حرف زدنه....گفت پس پرینت در میارم...رنگ من شده بود عین رنگ گچ دیوار آخه ۴۰۰ تومانشم من زنگیده بودم...شب زنگ زدم بهت و همه چیرو توضیح دادم...تو گفتی من حلش میکنم ولی من نخواستم  گفتم فقط چند روز موبایلتو خاموش کن تا من خبرت کنم...شب مامان حال منو دید...گفت تا وضع از این خرابتر نشده جریان و به بابا بگیم...اولش گفتم نه آخه موقع امتحانا بود گفتم یهو بابارو جو میگیره و میزنه منو لتو پار میکنه نمیتونم به درسام برسم....مامان گفت نه من یه جوری بهش میگم که اگه هم خواست باهات بحرفه  نگه داره برا بعد امتحانا...خوشبختانه هادی و مانی خونه ی ما بود و زیاد نمیتونست حال مارو بگیره....شب بابا اومد و مامان  جریان و بهش گفت...آخه قبلا بابا میدونست که من با یکی چت میکردم که اهل کرمانه و اسمشم احسانه....خلاصه هیچی دیگه مامان میگه بابا همینجوری فقط نگا میکرد...بدبخت حقم داشت آخه خیلی زیاد به من اعتماد داشت...اصلا انتظارشو نداشت که همچین حرفایی رو بشنوه...مامان بهش گفت که: خودش عذاب وجدان گرفته و میخواد رابطه رو قطع کنه و قول داده که بعد امتحانا حتما رابطه رو قطع کنه...بابا  گفت که چرا بعد امتحانا؟!همین الان تمومش کنه داااا...مامانم  گفت که آخه همدیگرو خیلی دوست دارن سخته براشون که یهو رابطه رو قطع کنن...بابا هم چیزی نگفت....خلاصه من زنگ زدم به تو و جریان و بهت توضیح دادم تو هم گفتی رابطه رو تا حدودی قطع میکنیم و سعی میکنیم یه کم کمتر با هم بحرفیم تا اوضاع آروم بشه....انصافا ما هم خیلی زیاد با هم میحرفیدیم یعنی عادت کرده بودیم و این از نظر هر دو مون خیلی بد بود...چون احساس میکردیم که این رابطه ی ما فقط از روی عادته که بعدا فهمیدیم نه اینجوری نیست و این دوست داشتنه جدیه...آخه چند وقت پیش قرار شد به خاطر امتحانای من رابطه رو تا ۲۷ قطع کنیم...چند روزی با هم حرف نزدیم و sms ندادیم و سعی کردیم که رابطه مون و تا حدودی کم کنیم...بعد چند روز که دوباره با هم حرفیدیم فهمیدم که همون حس قبلی رو نسبت به هم داریم و خلاصه کلی خوش حال شدم...الانم قرار شده بود به خاطر امتحانای پایان ترم تو که تا ۵ تیره رابطه رو به کل قطع کنیم...البته این یه دلیلش بوداااا...دلیله دیگه ش این بود که:تو میخواستی بفهمی که همون حسی رو که الان به من داری موقعی که منو از نزدیک دیدی هم خواهی داشت...آخه قراره مرداد ماه بیای تبریز و همدیگرو از نزدیک ببینیم....۲۶ خرداد بود که رابطه رو قطع کردیم...من اولش فکر کردم که میخوای اینجوری رابطه رو راحتر قطع کنیم...ولی دیشب که بعد ۳ روز بهم تک زدی نظرم عوض شد و کلی و کلی خوش حال شدم که فراموشم نکردی....از خونه ی مریم اینا که اومدیم خونه بهت زنگ زدم و کلی با هم حرفیدیم...دلم برات یه ذره شده بود............................داشتیم که خداحافظی میکردیم گفتی تا ۵ تیر دیگه کلا قطعش میکنیماااا ولی بعدش دیدی نشد گفتی نه تا موقعی که من طاقت بیارم...کلی شیطون شدیاااااا...ایول تازگیا همونی که من میخوام شدی...همینجوری ادامه ش بدی خوبه..........

پ.ن:تو این مدت بابا رفت ترکیه...مریم اینا رفتن مکه...سانازم به مدت ۳ ماه رفت تهران...همشون یه مدتی تنهامون گذاشتن....................بابا و مریم اینا که برگشتن ولی دلم برا ساناز یه ذره شده.سانااااااااااااااااز کجای که دلم برات تنگیده...خیلی بی معرفتیااا...آدم خواهر زاده هاشو تنها میذاره و میره تهران؟!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:11 توسط ... |