تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ..::دیشب::...
 

دیشب بابا اومد خونه و گفت که حاضر شین داریم با آقا رضا و آقا مصطفی اینا میریم کارخونه (دوستای بابا هستن)...ما هم آماده شدیم و رفتیم غذا خردیم و رفتیم مهتا و مهدی رو از خونه شون برداشتیم و رفتیم کارخونه تا بقیه هم بیان...ساعت ۱۱:۳۰ بود آقا مصطفی با خانمشون تشریف آوردن و ساعت ۱۲ بود آقا رضا اینا تشریفشون و آوردن...آقا رضا یه دختر ۲ ساله داره به اسم دنیز خیلی باحاله...کلی باهاش بازی کردم و حال کردم...بعدش منو مهتا و مهدی و محیا رفتیم نشستیم تو ماشین آخه هوا به شدت سرد بود داشتیم یخ میزدیم...آقاها هم تو اتاق بابا نشسته بودن و داشتن کارای بابا جون و راست و ریس میکردن...خانما هم تو حیاط طبق معمول داشتن با هم حرف میزدن...شام و خوردیم و یه کم نشتیم...ساعت ۲ بود که برگشتیم خونه...راستی دیشب تو تک زدی که بهت بزنگم ولی از شانس گند من نشد آخه مهتا نشسته بود کنارم و جم نمیخورد....هیچی دیگه اینم از دیشبمون...الان محیا رفته امتحانه نمونه بده منم چند مین پیش از خواب بیدار شدم ...در ضمن دیشب رفتیم هاکی ثبت نام کردیم...

امیدوارم امتحاناتو خوب بدی....ایشاالله

پ.ن: کلیه هامو معدمو شکمم درد میکرد یعنی کلا ریخته بودم به هم رفتم دکتر گفت باید بری سونوگرافی...نرفتم...لج بازی رو حال میکنی؟!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:12 توسط ... |