امروز زنگیدم و کلی با هم حرفیدیم...بعدش مامانی زنگ زد که حاضر شین داریم میایم دنبالتون که با هم بریم باغ...بابا هم گفت من از کارخونه میام...خلاصه به حالت MP4 سوار ماشین شدیم و رفتیم....منو نسیم نشستیم جلو پیش باباجون...مامان و مامانی و محیا هم عقب بودن...جای ساناز خالی بود به شدت...رفتیم باغ عمو اینا هم (خاله م اینا) تشریف آوردن و کلی گفتیم و خندیدیم...ناهار جگر خوردیم جات خالی به شدت چسبید بعد ناهار همگی گرفتیم خوابیدیم البته به جز مانی و هادی که از نظر اونا خوابیدن جز یکی از گناهان کبیره س...بعدش از خواب که بیدار شدیم رفتیم یه سری گوجه سبز خوردیم و شکم درد شدیم و برگشتیم...بعدشم بابا بازم تشریفشون و بردن کارخونه ما هم شام و خوردیم و ساعت ۱۲ بود که برگشتیم...الانم یه سوسک نشسته اونور میز داره منو تماشا میکنه...منم دارم سکته میکنم ولی اصلا به روی خودم نمیارم (چقد من شجاع هستم...ایول به خودم)....
شب بخیر
بابای
فلفل


