تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ...::رفتیم شهر بازی::...
 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول تشریفم و بردم حموم و یه سوسک به قتل رسوندم و اومدم صبحونه خوردم و یه کم نشستم TV نگا کردم و جدول حل کردم و با اصرار مامان رفتم که اتاقم و تمیز کنم...بابا اتاق نبود که کثافت خونه بود...با کارگر افتادیم به جون اتاقم و حالش و گرفتیم...بابا منم که اهل کار نیستم بدنم خشک شده بود...اولین باری بود که داشتم اتاقم و خودم با کارگر تمیز میکردم همیشه مامان این کار و میکرد...خب دیگه آدم که بزرگ میشه مجبور این کارارو هم خودش انجام بده...ای جوانی کجایی که دلم برات به شدت تنگه...!!!بعد زیبا خانم زنگ زد که میخوایم با نسرین خانم و حانیه خانم بریم شهربازی شما هم بیاین...محیا اصرار کرد که باید بریم...منم که از خدا خواسته گفته شو تایید کردم...مامان بیچاره هم که کلی کار کرده بود و کمرش درد میکرد قبول کرد و آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و پیش به سوی شهربازی...رفتیم اونجا...اوه اوه اونقد شلوغ بود که نگو...خلاصه من بودم و سینا و نارسیس و محیا و فرزاد و رعنا همگی تصمیم گرفتیم که سوار کلبه ی وحشت بشیم...منم از اینجور چیزا میترسم ولی اصلا به روم نیاوردم و سوار شدیم...بدبخت فرزاد نتونست سوار بشه آخه ناردین و مهلا رو باید یکی نگه میداشت آخه خیلی کوچولو بودن و نمیتونستن سوار همه چی بشن...خلاصه منو سینا و رعنا سوار شدیم...محیا و نارسیس...آقا خیلی باحال بود جات خالی...سینا از ترسش دست منو گاز گرفته که الانم جای دندوناش رو دستمه...ولی حسابی تلافی کردم...نوشابه رو ریختم رو لباسش...بعد هیچی دیگه کلی حال کردیم و خندیدیم و شوخی کردیم و سوار همه چی شدیم ...اونجا بودیم که بابا زنگ زد که من دارم میرم خونه ی مامانی اینا شما هم برا شام بیاین اونجا ولی از اونجایی که مامان کلی خسته بود ما اومدیم خونه و بابا رفت و یه کم اونجا بود و برگشت خونه و شام و خوردیم و الان همه خواب تشریف دارن منم داشتم تو Zedge میگشتم که گفتم بیام یه چیزایی اینجا برات بنویسم بعد برم...راستی فردا قراره کارنامه هامون و بدن دعام کن آخه گند زدم به همه ی امتحاناااااا!!!نگو که دلم خونه...تو هم که مشغول امتحانا هستی و کلا منو فراموش کردی ولی اشکالی نداره درکت میکنم...۵ ام تیر تموم میشد من راحت میشدم...مردم از دلتنگی..بابا یه زنگی بزن آخه......اومدنت تبریز خیلی نزدیکه هاااااا...ایول کلی و کلی خوشحالم که داری میای و بعد ۱ سال قراره همدیگر و از نزدیک ببینیم ....

دوست دارم کلی

شب بخیر

شب خواب منو ببینیااااااا

فلفل

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:24 توسط ... |