دیشب بعد ۴ روز با هم حرف زدیم یه دعوایی کردیم که تا حالا تو عمرم اونجوری باهات دعوا نکرده بودم به شدت قاطی بودم آخه انتظار شنیدن اون حرفارو ازت نداشتم...گفتم وقتی درست حرف زدن یاد گرفتی بهم زنگ بزن...تو هم عوض اینکه بگی نه گفتی حرف زدنه من تا آخر زندگی اینه...گفتم پس دیگه به من زنگ نزن تو هم گفتی باشه...بعد که تلفن قطع کردیم اینو نوشتم>>>
خدا اگه یکی تنها شد حرفشو به کی بگه؟
به کی بگه که خیلی دوسش دارم؟
از کی بپرسه که چرا قدرمو نمیدونه؟
کسی نیست که راهنماییم کنه؟
بگه که چی واسش کم گذاشتم؟
چی کارش کردم؟
غیر از محبت چه بدی در حقش کردم؟
کسی نیست؟
دارم دیوونه میشم
دارم دق میکنم
من حرف دلمو به کی بگم؟
به کی بفهمونم که:اون منو تنها بذاره من میمیرم
چرا نمیفهمه که من بدونه اون هیچم؟
کاش میتونستم به خودش بگم
کاش یه ذره شعور داشت درک میکرد که منو تنها بذاره نابود میشم
چرا نمیفهمه؟
آخه خدا من حرفمو به کی بگم؟
به کی بگم که نذارین اون منو تنها بذاره؟
ها؟!
بعدش تا صبح بیدار بودم تا اینکه وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم بهم sms دادی که وقتی بیدار شدی بهم تک بزن منم بهت تک زدم و گفتی که بهم زنگ بزن...زنگ زدم دانشگاه بودی گفتی من غلط کردم معذرت میخوام...منم کلی باهات حرف داشتم گفتم وقتی رسیدی خونه بهم تک بزن تا خیلی از چیزایی که بهت نگفتم و بگم تا خیلی چیزا معلوم بشه...تو هم گفتی نه باید همین الان بگی خلاصه زدم به سیم آخر و همه چیرو برات گفتم گفتم که:
خیلی دوست دارم میفهمی؟نه نمیفهمی...اگه میفهمیدی هیچ وقت به خودت اجازه نمیدادی همچین کاری باهام بکنی
میدونی تو تنهام بذاری چی به سر من میاد؟میفهمی داری باهام چیکار میکنی؟یه کم فقط یه کم فکر کنی میفهمی اینا همه دوست داشتنه...کم به خاطرت رفتم بیمارستان؟منی که تا چند وقت پیش حتی رنگ بیمارستان و هم ندیده بودم.
میدونی به خاطرت بابای من بابایی که تا حالا صداشم برا بچه هاش بلند نکرده بود دست رو من بلند کرد...آره همش به خاطر تو بود ولی جیکم در نیومد...چرا؟!چون نمیخواستم فکر کنی مقصر تویی...نمیخواستم ناراحتت کنم...چون دوست داشتم...
میدونی بخ خاطرت یه ماه لب به غذا نزدم؟چون همش به فکرت بودم که کجایی؟!چیکار میکنی؟!با کی هستی؟!
میدونی به خاطرت ۱ ماه نرفتم مدزسه؟
میدونی به خاطرت رتبه ی ۳ کلاس الان شده رتبه ی ۱۳؟
کم به خاطرت سرکوفت شنیدم؟
میدونی به خاطرت یه مدت افسردگی گرفتم؟...یی که همیشه رو لباش خنده بود شده بود یه دیوونه ی عوضی
کمه؟احسان کمه؟
نمیخواستم اینارو بهت بگم چون وظیفه م بود چون ارزششو داشت چون به خاطر کسی بود که دوسش داشتم ولی مجبورم کردی...باید یه جوری بهت میفهموندم که دوست دارم...عاشقتم...به خدا به قرآن اینا بچه بازی نیست اگه بچه بازی بود تا الان همه چی تموم شده بود...فقط یه کم آره فقط یه کم به رفتارامون دقت کنی میفهمی اینا همش دوست داشتنه...
حتی وقتی فکر میکنم که یه روز قراره تنهام بذاری دیوونه میشم...دیوونه
چرا؟!آخه چرا داری این کارو با من میکنی؟
احسان به خدا اینا وابستگی هم نیست
به خدا نیست نیست نیست
شاید اگه یه نفر دیگه این حرفارو بهم میزد یا مسخره م میکرد اصلا فرقی به حالم نمیکرد ولی چون تویی چون دوست دارم ازت انتظار شنیدن این حرفارو نداشتم
میدونی وقتی گفتی من تا آخر زندگی حرف زدنم اینه چی کشیدم؟
کاری نکن که بعدش پشیمون بشی...
شنیدی میگن دوست داشتن آخرش جنونه؟من الان در اون حالم شدم یه دیووونه ی عوضی که هیچ چی حالیش نیست و تنها هدفش رسیدن به توااا
حیف که قدرمو ندونستی
حیف که نخواستی باورم کنی
حیف که نتونستم بهت بفهمونم
حیف.........
ما میتونستیم خوشبخت بشیم ولی خودت نخواستی
اسنارو بهت گفتم و تو به شدت از کار دیشبت پشیمون شدی....
احسان نمیخوام به خاطر زجرایی که کشیدم برگردی میخوام با دلت با تمام وجودت برگردی و بشی همون احسانی که من دلم میخواد...بعدش کلی با هم حرفیدیم و گفتیم و خندیدیدم...بعدشم که دوستای شما تشریف آوردن و تلغن و قطع کردیم...................
روز مادر و به مامان گل خودم تبریک میگم و از همین جا بهش میگم که خیلی خیلی دوست دارم و شرمنده به خاطر همه ی کارای بدم................دوست دارم و میبوسمت مامان گلم
داریم میریم برا مامانی و مامان جون کادو بخریم و بریم شام خونه ی مامانی بعدشم شب بریم خونه ی مامان جون.......


