تبليغاتX
..:: نا گفته ها ::.. - ...::خاطرات چند روزی که نبودم::...
 

سلام

خوبی؟

۴شنبه: صبح اول وقت یعنی ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار شدم دیدم مامان داره کار میکنه محیا هم پای نته...رفتم با مشت و لگد محیا رو از جلو نت بلندش کردم...خودم تا ساعت ۳ نشستم پای نت...بعدش رفتم ناهار خوردم و مامان کاراش تموم شد و حاضر شدیم که بریم  مامان برا خودش لباس بخره...رفتیم فروشگاه ژولی از اونجا مامان یه دست کت و دامن خرید با یه جفت کفش و یه دونه مانتو...منو محیا هم هر کدوم یه مانتو خریدیم یعنی در عرض ۲۰ مین ۷۰۰ هزار تومان خرج کردیم...روزگار و میبینی؟ بابا ورشکست شد بیچاره... بعدش رفتیم خونه ی مامانی...قرار بود شب برا شام با عمه مهتاب اینا بریم غذا خوریه " بام تبریز "...علی آقا (شوهر عمه م) زنگید که آماده شین داریم داریم میایم دنبالتون...منو محیا و علی اقا و سعید و مهسا با هم رفتیم... ۱ ساعت بعدش مامان و عمه مهتاب و بابا و نسترن (دختر پسر عمه ی بابام) اومدن...شام و خوردیم و ساعت ۱۲ بود که برگشتیم خونه...جات خالی کلی خوش گذشت...یادت باشه که اومدی تبریز حتما ه سری برب اونجا....

 

۵شنبه: صبح ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بیداریدم و مامان و محیا رفتن لباسای مامان و از ژولی بگیرن آخه یه خورده ایراد داشت قرار بود بده خیاط درستش کنه...منم رفتم حموم و یه دوش گرفتم و رفتیم آرایشگاه از ساعت ۱۲:۳۰ آرایشگاه بودیم تا ۴:۳۰...موهامو عین نی نی کوچولو ها  درست کرده بود به قول مامانم: شده بودم عین بچه گیام...خلاصه برگشتیم خونه البته نا گفته نماندااا ۲ بارم برقا رفت به همین خاطر بود که دیر کردیم...بعدش لباسامون و پوشیدیم و حاضر شدیم و رفتیم تالار امین...عروسیه نوه ی عمه ی بابام بود...سمیرا و فرشته هم اونجا بودن...کلی گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم...بعدش فرشته رفت ولی ما شام و هم اونجا بودیم...کلی بهمون خوش گذشت جات خالی...بعد شام هم که بزن و برقص بود...بعدشم که برگشتیم خونه...گوشیه شما هم خاموش تشریف داشت و اعصاب منم که طبق معمول خورد...هیچی دیگه اینم از امشب و امروزمون که کلی خوش گذشت و حال کردیم....

 

جمعه: امروز صبح از خواب بیداریدم و بهت زنگیدم دیدم بازم موبایلت خاموشه دیگه به کل قاط زدم و یه sms خفن برات سندیدم و بعدش توضیح دادی که با فرهاد رفته بودی کوه پایه و گوشیت آنتن نمیداد ...بعدش مامان رفت برا ناهار مهمونی منو محیا تنها بودیم...بعدش بابا اومد و ناهار ماکارونی خوردیم و منو بابا خوابیدیم بعدش مامان اومد و همه مون و از خواب بیدار کرد و نشستیم فیلم " مزد عشق " و نگاه کردیم...بعدش بابا رفت کارخونه...عمه مهتاب زنگید که داریم میایم دنبالتون (منو محیا) و بریم بیرون آخه مهسا امروز کنکور داشت  میخواستن روحیه ش عوض بشه البته کنکور اصلیش (انسانی) فرداست هااا...البته حال مهسا از من بهتر بودااا...واخ واخ بدم میاد بچه رو اینجوری لوس میکنن...خب کنکور داده دااا کوه که نکنده...خلاصه با هم رفتیم کافی شاپ وحید و شکلات گلاسه خوردیم و اومدیم ...همین که رسیدیم خونه بابا زنگید که آماده بشین  دارم میام دنبالتون که بریم بیرون...با هم رفتیم خونه ی مامانی اینا ...باباجون شام مهمون بود مامانی هم اصلا حال نداشت...از ساعت ۱۰ صبح حموم بود تا ۴ بعد از ظهر...آخه خون دماغ شده بود و خونشم بند نمیومد...رنگش عین رنگ گچ دیوار شده بود....ساعت ۱۱:۳۰ تصمیم گرفتیم که بریم شام...همگی سوار ماشین شدیم و پیش به سوی فست فود مترو (اسمش مترواا هااا)...کلی گفتیم و خندیدیم آخه صاحب مترو دوست باباس اونم خودشو قاطیه ما خنگا کرده بود...خلاصه غذا خوری رو گذاشته بودیم سرمون...شام و خوردیم و ساعت ۱۲:۳۰ بود که برگشتیم خونه...گوشیم و خونه جا گذاشته بودم...وقتی نگاش کردم ۲۳ تا miss بود با ۵ تا sms..از 23 تا ۱۷ تاش شهزاد بود آخه فردا ساعت ۶ با آقای داداش پور کلاس داریم میخواس بهم خبرشو بده ...۲تاش تو بودی...۲تاش سودا بود و یکیشم آیدا و یکی دیگه شم عموم که ترکیه هست و با بابا کار داشت ( طرفدارارو حال میکنی؟!) و از ۵ تا اس ام اس ۲تاش تو بودی ...یکیش شهزاد بود و ۲تا دیگه شم سودا...هیچی دیگه شب ساعت ۱ بالاخره تونستم از خواب بیدارت کنم (عجب من مردم آزارمااا)...ولی انصافا خیلی حال میده هااا آدم مزاحم خواب یکی بشه و کلافه ش کنه...هیچی دیگه اینم از امروزمون که به خیر و خوشی تمومید.

فقط یه چیز: در این جمعی که با هم رفته بودیم شام جای ۲ نفر خیلی خالی بود >>> یکیش باباجون بود اون یکی هم ساناز بود که تهران هستش...بی نزاکت یه اس ام اسم بهم نداده من کلا حالشو میگیرم...من که دلم براش یه ذره شده (از مورچه هم کوچیکتر) اونو نمیدونم؟! من که میدونم اونم دلش برا من تنگیده ولی به روش نمیاره...البته بیچاره حق داره هااا آخه به شدت سرگرم درس خوندنه....

 

شنبه: امروز از خواب بیداریدم دیدم مامان داره با پروین خانم کار می کنه آخه فردا مهمون داریم...قراره اهل فامیل برا ناهار بریزن خونه ی ما... یه کم نشستم بعدش از اونجایی که دلم برات تنگیده بود بهت زنگیدم دانشگاه تشریف داشتی و نمره هاتون و اعلام میکردن...همینجوری که داشتم باهات میحرفیدم یهو برقامون رفت...تقریبا حدود ۲ ساعت برق نداشتیم...حسابی حوصله مون سر رفته بود که یهو برقامون تشریف مبارکشون و آوردن...نشسته بودم که یهو احساس کردم کلیه م داره میترکه...مامان زنگید به باباجون رفتیم سونوگرافی...سونوگرافی و کرد و گفت که نشونه دکتر کاشفی بدین ما هم بردیم نشون دادیم و یه کم دعوام کرد که چرا دیر اومدی و یه مشت چرت و پرت تحویلم داد و گفت که برم آزمایش ولی من نمیرم....اه اعصابم و خورد کرد...حالا خوبه آشنا بودااا اگه نبود قرار بود چه بلایی سر من بیاره...مامان اینا منو گذاشتن خونه که برم حموم خودشون رفتن که بستنی بخورن آخه من زیاد اهل بستنی نیستم به همین خاطر من نرفتم بعدش زنگیدن که حاضر شو داریم میایم دنبالت...اومدن و با هم رفتیم و کلی گشت و گذار کردیم و برگشتیم خونه...یه ذره نشستم بعدش بدونه اینکه شام بخورم خوابیدم  آخه اعصابم خورد بود...تو هم که انگار نه انگار که من رفتم دکتر...اصلا نخواستی ازم بپرسی که دکتر بهت چی گفت:(

 

۱شنبه: صبح ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و حاضر شدم که مهمونااا برا ناهار تشریف بیارن...البته یه ذره هم به مامان کمک کردماااا (معجزه شده بود) ...بعدش بیکار بودم و نشسته بودم پای نت که یهو صدای آیفن اومد دیدم عمه منیژه فوری DC شدم و رفتم که یه کم بشینم...بعدش یکی یکی مهمونا تشریف آوردن و تقریبا یه ۳۰ نفری میشدیم...یه کم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و به سر و کله ی هم زدیم (البته ما بچه ها..ها) بعد ناهار و خوردیم و نشستیم فیلم توفیق اجباری رو نگاه کردیم...انصافا خیلی باحال بود...بعد مهسا رفت که مارت کنکور آزادش و بگیره نسیم هم رفت به کلاساش ثبت نام کنه...بعد ساعت ۹ بود که همه ی مهمونا رفتن و فقط مامانی اینا و مریم اینا خونه ی ما بودن...بعدش زن عمو رعنا زنگید که علی (پسر عمومه کلی دوسش دارم خیلی با نمکه) داره گریه میکنه و سویا (به مامانه من میگه سویا) رو میخواد...مامان هم گفت که بگین با محمد امین برا شام بیان...اونا هم اومدن و جمعا شدیم ۱۳ نفر...شام و خوردیم و نسیم گفت که بیا شب خونه ی ما و صبح با هم بریم کارت ورود به جلسه مون و بگیریم (منم کنکور میدمااا امسال....ولی متاسفانه شناسنامه م فعلا عکس نداره و بچه کوچولو هستم...فک نکنم به جلسه کنکور رام بدن)...خلاصه شب رفتم خونه ی مامانی اینا تا ساعت ۱ با تو حرفیدم البته با موبایل باباجون (کش رفته بودیم)...بعدشم که با نسیم خل بازی در آوردیم و ساعت ۳ بود که خوابیدیم....

 

۲شنبه: ساعت ۱۰ بود که از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم با مامانی سوار ماشین شدیم و رفتیم که کارتامون و بگیریم....بعد از کلی درگیری مامانی ماشین و نگه داشت و منو نسیم رفتیم جایی که کارتارو میدن و پیدا کنیم...بعد پیدا کردن کارتارو گرفتیم البته کارت من نقص داشت (همیشه آنرمالم) رفتیم اتاق رفع نقص و نقصم و رفع کردن و کارت و گرفتیم و اومدیم...در ضمن کارتارو هم دانشکده ی علوم پزشکیه دانشگاه آزاد میدادن....منو نسیم اومدیم خونه ی ما و مامان و مامانی هم رفتن برا خرید بیرون...بعدش ساعت ۱۲:۳۰ بود که زد به کله مون که بریم خونه ی مریم اینا و بریم استخر...بعد حاضر شدیم و (منو محیا و نسیم) به مامان اینا هم گفتیم و سوار آژانس شدیم و رفتیم خونه ی مریم اینا...مریم بهمون پول داد که برا ناهارمون از رستوران زنجیره ایه پدر خوب غذا بخریم...ما هم خریدیم و با هم رفتیم استخر...من بودم و هادی بود و مانی و محیا و نسیم...از ساعت ۱ استخر بودیم تا ساعت ۴...چشای من سرخ سرخ شده و داره از حدقه میزنه بیرون و شبیه جنازه شدم...خیلی حال داد و خوش گذشت...بعدشم که قراره چت باهات داشتم ولی متاسفانه طبق معمول بد قولی کردی...من این بد قولیه تورو ترک نکنم اسمم و عوض میکنم...انقد بدم میاد یکی بد قول باشه...متنفرم...وخ وخ<<< قابل توجه بعضیا...............الانم که علی و مامان و محیا رفتن برج سفید برا من پازل بخرن...محمد امین و منم خونه تنهاییم...اون داره game بازی میکنه و منم دارم وبلاگ مینویسم...داره بارون میباره...من میخوام برم بیرون ولی حیف که نمیشه...اصلا من شانس ندارم...هر وقت بارون میباره من نمیتونم برم بیرون...اه...من عاشق بارونم........

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:36 توسط ... |