وبلاگ و که خوندی بهم تک زدی که بزنگم ولی از اونجایی که خونه ی مامانی اینا بودم نتونستم بهت زنگ بزنم...بعد ش بهم sms دادی که:
من به اندازه ی همین ۱ sms اعتبار داشتم...(...)حقم نبود اینجوری یه طرفه قضاوت کنی...تو تمامه زندگیمی...ایشاالله اون حرفات دروغ باشه...یه زنگی بهم بزن
منم سیم کارت مامان و کش رفتم و بهت زنگیدم...ازم پرسیدی: بازم نظرت همونه؟
منم با تمامه خشونت گفتم: اگه توضیحی در مورد کارات نداشته باشی...آره
گفتی: به خدا من قصد توهین نداشتم...حال و روزت و که دیدم خیر سرم خواستم آرومت کنم...باور کن هیچ منظوری نداشتم
گفتم: اونا قبول...در مورد اون حرفت که گفتی شور صداقتو در آوردی چی؟
گفتی: به خدا من یادم نیس که این جمله رو بهت گفته باشم...لابد بازم در عالم خواب بودم...اگه من گفتم غلط کردم...اگه تو شور صداقت و در نمیاوردی ما به اینجا نمیرسیدیم...من به همه زود شک میکنم ولی این صداقت تو بوده که باعث شده بهت اعتماد کنم...
حالا نظرت چیه؟
میخوای از هم جدا بشیم؟
بازم عذاب وجدان داری؟
منم با تمامه پرروییت گفتم: آره
گفتی: قدیما تو عذاب وجدانتو به من ترجیح نمیدادی...الان چی شده که با اطمینان کامل میگی آره؟
گفتم: احسان ببین ۳ راه بیشتر نداره>>> ۱) رابطه رو ادامه میدیم ولی من دیگه اصلا بهت گیر نمیدم...هر کاری دوس داری بکن... ۲) بمونه برا ۲ سال بعد تا من بزرگ بشم و منطق حالیم بشه و تو هم آدم بشی شاید اصلا حست نسبت به من عوض بشه و دیگه منو نخوای... ۳) رابطه رو همین الان قطع میکنیم
گفتی: چرا امروز اینجوری شدی؟ اگه تو به من گیر ندی پس کی بهم گیر بده؟ نمیشه
بعد بدونه اینکه من چیزی بگم مجبور شدم تلفن و قطع کنم آخه اگه بیشتر از این حرف میزدم بهم شک میکردن...رفتم شام و خوردم...دیدم بهم تک زدی که بهت بزنگم...منم با ۱۰۰۰ زحمت مامان و راضی کردم که سیم کارتشو بده تا بهت زنگ بزنم...چه مامانه گلی دارم من؟ قربونش برم که اینقد مهربونه ...
بعد بهت زنگیدم گفتی که: (...) گذشته ها گذشته...بیا از نو شروع کنیم...منم معذرت میخوام...منم که از خدام بود...گفتم: باشه قبول
یه کم با هم حرفیدیم...فهمیدم خیلی حالت گرفته س...
پرسیدم: چی شده؟
گفتی: خیلی دلم گرفته...دلم میخواد ۲ روز فقط گریه کنم
گفتم: خب اگه با گریه کردن مشکلت حل میشه و آروم میشی گریه کن
شروع کردی به گریه کردن و درد و دل کردن
گفتی: خیلی تنهام...از عالم و آدم بدم میاد...تا آدم سر پاس همه تحویلش میگیرن ولی تا یه مشکلی برات پیش میاد همه تنهات میذارن...با تمامه وجود از زندگی خسته شدم و بدم میاد...به آدما تا نگی مشکلی داری خودشون حالیشون نمیشه و درکت نمیکنن...
میدونستم همش تقصیره منه... آخه درک نکرده بودم که تو الان شرایط روحیه خوبی نداری و این وبلاگ و نوشته بودم...
احسان اونقدرام که تو فکر میکنی نفهم نیستم...درک میکنم که این ترم به خاطر من برا اولین بار مشروط شدی و به روتم نیاوردی...
ولی اصلا حرفی نزدم تا تو با گریه و حرفیدن خودت و خالی کنی و آروم بشی...داشتم با دقت به حرفات گوش میدادم و سعی میکردم منظورتو از حرفات بفهمم...
بعد که حرفات تموم شد...تا اونجایی که میتونستم باهات حرفیدم شاید آروم بشی ولی انگار نه انگار...خیلی حالم گرفته شد که نتونستم هیچ کمکی بهت بکنم...
تلفن و قطع کردیم و تو خوابیدی...تا صبح خوابم نبرد و داشتم به حرفات و حال و روزت میفکریدم که این smso برات send کردم:
خیلی وقت بود مثل امروز باهات راحت نبودم ...خوشحال شدم که امروز حرفات و بهم گفتی...آره احسان حق با توا...من هیچ وقت نخواستم درکت کنم...همش به فکر خودم بودم...شرمنده احسان قول میدم جبران کنم...الان که داریم از نو شروع میکنیم بیا یه رابطه ی منطقی داشته باشیم...احسان به نظرت خوب نیست همیشه حرفاتو راحت بهم بگی؟امشب از خوشحالی خوابم نبرد...احساس کردم تونستم حرفاتو درک کنم...هرچند هیچ کمکی نتونستم بهت بکنم ولی خب تو که یه کم آروم شدی...خیلی مواظب خودت باش و اینقد اعصابتو خورد نکن...احسان به خدا هیچی ارزشه اینو نداره که به خاطرش تو زندگیتو نابود کنی و اینقد ناراحت باشی و تسلیم زندگی باشی...به قول بعضیا: باید با زندگی جنگید ولی نباید تسلیم شد...احسان باور کن تو با تنهایی یا مشروط شدن هیچ چیرو از دست ندادی...احسان تو منو داری...مامان و باباتو داری به خدا هیچوقت حتی در بدترین شرایط هم تنهات نمیذاریم...اینو مطمئن باش...احسان امروز یه جوری حرفیدی که احساس کردم نتونستم کسی باشم که بتونی منو شریک غمای خودت بدونی...خیلی ناراحتم ولی همه شو جبران میکنم...آره احسان ما خیلی خوشبختیم که همدیگرو داریم...باور میکنی؟احسان بیا کاری بکنیم که رابطه تا آخر ادامه داشته باشه و ÷شیمون نشیم...دوست دارم
صبح زود مریم با یه ÷ازچ آب منو نسیم و از خواب بیدار کرد آخه شب و همهگی خونه ی مامانی اینا بودیم ...صبحانه رو خوردیم و من رفتم حموم و آماده شدم و منو نسیم سواره آژانس شدیم و اومدیم خونه ی ما تا هم من کارت ورود به جلسه مو بردارم و هم اینکه سمیرا بیاد و با هم بریم...تا اینکه ساعت 2:30 سمیرا اومد و سه تایی سوار آژانس شدیم و رفتیم دانشگاه آزاد تا کنکور بدیم...آخه یکی نیس بگه بچه تو معنیه کنکورو میدونی آخه....خلاصه ساعت 4 بود که آزمون شروع شد و تا 7:15 طول کشید...جات خالی کلی حال داد...ولی آخر آخرا دیگه داشت حوصله م از بیکاری سر میرفت که آزمون تمومید...منو نسیم و سمیرا و فرناز سوار آژانس شدیم و برگشتیم خونه ی مامانی اینا...شب ساعت 11:30 بود که بهم تک زدی تا بزنگم...از اونجایی که خونه ی مامانی اینا تشریف داشتیم نتونستم بزنگم تا اینکه ساعت 12 برگشتیم خونه و بهت زنگیدم (خوشبختانه بابا مهمون بود باغ پسر خاله ...به عبارتی میشه بابای نازیلا)...یه کم حرفیدیم ولی انگار نه انگار که من شب بهت اون همه sms داده بودم...حال و روزت خیلی خراب بود ...کاملا دپرس بودی...وقتی هم ازت میپرسیدم چته؟ میگفتی مشکل من با حرفیدن حل نمیشه اگه پیشم بودی همه ی مشکلا حل میشد...خودش با گذشت زمان حل میشه تو نگران نباش...منم هیچی نگفتم تا حالت بدتر گرفته نشه...
ولی احسان حالا که پیشت نیستم چیکار باید بکنم؟
به خدا وقتی میبینم حالت اینجوریه من بیشتر از تو داغون میشم...
احسان بگو باید چیکار کنم دااا
بگو که مشکلت چه جوری حل میشه
به خدا من طاقت ندارم ببینم عشقم اینقد حالش گرفته و منم نمیتونم کاری براش بکنم....تو جای من بودی چیکار میکردی؟ نمیدونم باید چیکار کنم...کمکم کن
احسان به خدا تنهات نمیذارم...اینو قبول کن...درسته اون روز از دستت ناراحت بودم و وبلاگ و اینجوری نوشتم ولی باور کن بعد چند روز دلم میتنگید و نمیتونستم دوریتو تحمل کنم...
جمعه صبح رفتیم باغ...ساعت 3:30 بود که بهت زنگیدم خواب بودی ایول بابا از ساعت 12 شب خوابیده بودی تا اون موقع...خوش خواب رکورد خوابیدن و شکستی...ایول
مواظب خودت باش و کم به چرت و پرتا فکر کن...........
دوست دارم
چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه....


