دیروز رفته بودیم کنسرت (من.ساناز.نسیم.سیما.نازیلا.سینا.محیا.سحرناز.مامان.زیبا خانم)...یه آهنگی اجرا کردن که گریه م گرفت...میخواستم فقط بشینم زار زار گریه کنم...ولی حیف که نشد...نصف آهنگ و record کردم که برات بنویسم:
آسمونه دلم گرفته
سیل اشکم همش میباره
دیگه دنیا واسم قشنگ نیست
حتی روزاش سیاه و تاره
کاش میشد باز اونو ببینم
به خدا اگه بره میمیرم
هم اتاقی بهش بگو:
من دیگه از این زندگی سیرم
عاشقی کار تو نبود...من عاشقت بودم و بس
این همه احساس منو کشتی گلم با یه هوس
اما هنوز
اما هنوز دوست دارم
اما هنوز دوست دارم...به جون اونکه دوس داریش
به خدا اسمه تو میاد
زنده میشم نفس نفس
میدونم همش تقصیر من بود خب چیکار کنم دلم برات تنگ شده دااااا...دیشب بهم تک زدی خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم به یادمی...امروز هم یه sms بهم دادی...کلی خوشحالیدم
امروز ساناز برگشت تهران.....این چند روزه خیلی حالم گرفته س...فردا هم امتحان شیمی داریم
امروز منو مامان و محیا و مهسا (دختر عمه م) رفته بودیم نمایشگاه بین و المللی برا دیدنه کفش و کیف چرمی...زیاد نمایشگاه جالبی نبود...از اونجا هم رفتیم خونه ی عمه م اینا...چند مین پیش رسیدیم خونه...محیا شب و موند خونه ی اونا....
حالم اصلا خوش نیست
دعام کن
فلفل


