به خدا فهمیدم همش تقصیره منه
به خدا فهمیدم باعثش من بودم
ولی دیگه نمیتونم برگردم و بگم که بیا از نو شروع کنیم
میگه: منو مسخره کردی یا خودتو
دیوونه شدی
اگه بگه راست گفته
حق داره
انصافا خیلی بازیش دادم
با مامان میحرفم میگه:
خیلی کاره بدی کردی
نباید تمومش میکردی
کار بدی کردی که دلشو شکوندی
گفتم: اااا مامان مگه تو نبودی که میگفتی رابطه رو قطع کن؟!
خب منم قطعش کردم
میگه: من نگفتم که این مدلی قطش کن
میگم: چه مدلی؟
توافقی بود
میگه: نه من میدونم به زور رابطه رو قطع کردی
با محیا میحرفم میگه: الان موقعش نبود
باید یه کم صبر میکردی
الان شرایط روحیش مناسب نیست
میگم: اتفاقا الان موقعش بود
نمیدونم واالله
راس میگن همش تقصیره من بود
میدونم یه روز خودم نتیجه ی کارم و میبینم
به خدا پشیمونم
ولی
ولی پشیمونی که سودی نداره
باید تو تنهایی بسوزم
میدونم اونم بر نمیگرده آخه خیلی بد باهاش حرفیدم
حقم داره که برنگرده
دوسش دارم
به خدا عاشقشم
به خدا عادت نیست
۳ روزه باهاش حرف نزدم
۳ روزه صداشو نشنیدم
دارم دق میکنم
تقصیره من بود.....تقصیر من بود....تقصیر من بود
بابا دست از سرم بردارین...خودم به حد کافی عذاب وجدان دارم
خداااااا کمکم کن


